تبليغاتX
این چند نفر
یادداشت ها،خاطرات و دغدغه های این چند نفر
کاش میشد یکی به حرفاش گوش کنه. دیگه کسی نبود تا صداشو بشنوه. حالا دیگه تنهاست.

کاش یکی بود به حرفاش گوش کنه.

اون سال ها پیش عاشق شده بود. اونو خیلی دوست داشت. همون پسری که اون روز ازش پرسید خانوم آتیش دارید؟ دختر فقط نگاش کرد جوابشو نداد اونم رفت.

روز بعد دوباره اونو دید اون کی بود؟ خونش کجا بود کی می دونست اون از کجا باید می فهمید اون کیه؟ نمی دونست چیکار کنه.

۲ ماه بعد اون دو تا کنار هم تو خیابون راه می رفتن. حالا دیگه تنها نبود. اما کاش تنها مونده بود تا الان اینجوری ......

بعد یک سال دیگه کسی اون دختر رو نمی شناخت. شکسته شده بود دیگه اون دختر خوب و شاد و شیطون نبود. خانوادش دیگه نمی خواستنش. دیگه دوسش نداشتن.

حالا حتی اونم نمیاد ببینتش. اون دختر به خاطر عشقش همه کار کرد اول برای تفنن رفت سراغ همون چیزی که اون بهش تعارف کرد اولین پکی که زد دیگه بقیش دست خودش نبود.

بعد یه سال .......

حالا بعد این همه سال میگه کاش هیچ وقت ندیده بودمش. کی بود؟ از کجا اومده بود؟ ابلیس بود؟

اون دختر هیچ وقت نفهمید.

 

ناراحت نشید اگه اینو خوندید دنیا همینه قرار نیست همیشه همون جوری باشه که ما می خواهیم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:28 PM  توسط پوپک  | 

حرفی از ابجد طغرای کتاب تو بود

آن چه در مکتب سودای تو آموخته ام.

این سرابیست که افتاده به غرقابه ی اشک

سوز آیینه به دریای تو آموخته ام.

 

قصه ی غمزه ی معشوق بود قصه ی ناز

عاشق این جا به طلب آمده با پای نیاز

در دل طالب دیدار، قراری نبود

زاد ره ، عشق و شکیب است و طریق است دراز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 1:58 PM  توسط پوپک  | 

از اونجایی که بچه های دیگه هنوز با ورود به وبلاگ مشکل دارن و هیچ کدومشون نتونستند پستی تو وبلاگمون بذارند من جور  همه رو میکشم و یه حدیث نفس کوچولو برای اونی میگم که وبلاگ ما رو میبینه و دلش میخواد راجع به ما بدونه.....خصوصا آقای ناصر!

من مهدیه ام...یه نفر از این چند نفر! با دیدن امکانات بلاگفا ایده ی راه انداختن یه وبلاگ گروهی برای این چند نفر به ذهنم رسید و با استقبال شدید بقیه ی این چند نفر روبرو شد!!!!

آقا ناصر دلش خواسته بدونه که ما هم رو چطور پیدا کردیم...خوب اینطوری:

من روز اول دانشگاه عاطفه رو پیدا کردم!!!!بعد دوتایی باهم توی دانشگاه زهره رو پیدا کردیم و بعد هم سه تایی سحر رو!!!!!اینطوری شد که ما شدیم 4تفنگدار!!!!از اون طرف سایت کلوب دات کام رو یکی به من معرفی کرد...بعد من به عاطفه معرفی کردم...بعد دوتایی به زهره معرفی کردیم...بعد هم سه تایی به سحر!!!!بعد هم 4تایی توی کلوب،نوشین و پوپک و چند تا دیگه از بچه ها رو پیدا کردیم و همه با هم شدیم:این چند نفر!یعنی ما چند نفر با چند نفر دیگه همه با هم میشیم:این چند نفر!!!!

حالا هم ما چند نفر از این چند نفر شدیم تیم نویسندگان وبلاگ...نماینده ی نوشتاری این چند نفر در بلاگفا!!!!

در حال حاضر هم جز من کسی نمیتونه توی وبلاگ پست بذاره و من شدم نماینده ی نوشتاری نمایندگان نوشتاری این چند نفردر بلاگفا!!!!!!!!

قبول دارم کل قضیه یه کم گیج کننده است...ولی هر کس این چند نفر رو بشناسه میدونه که وقتی پای این چند نفر در میون باشه هیچ چیز عجیب نیست!!!!

به زودی توی وبلاگ چیزهای بیشتری از این چند نفر خواهید خوند!!!!

مثل:اشعار این چند نفر....فیلمنامه های این چند نفر...اخبار این چند نفر و مهم تر از همشون...خاطرات چند نفر از این چند نفر!!!!!!!

راستی آقای حسین:ممنون از نظرتون...وبلاگ قشنگتون رو هم خوندم ببخشید که نظرندادم آخه من کلا در این موارد نظرم مثبته!!!!در هر صورت خیلی قشنگ بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:58 AM  توسط مهدیه  | 

و زیر سایه ی آن بانیان سبز تنومند

      چه خوب یادم هست

                    عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد

                                                              وسیع باش

                                                                       و تنها

                                                                           و سربه زیر

                                                                                  و سخت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:15 AM  توسط مهدیه  | 

 

بعضی وقتها یه نشانه،یه جمله،یا حتی یه کلمه حرف آدم رو پرت میکنه به یه گوشه ی تاریک و دور از دسترس ذهنش که خودش هم فراموشش کرده بوده؛یه جوری که آدم متوجه نمیشه یکدفعه چطوری غرق شده میان یه عالمه خاطره و خیال فراموش شده.چند وقت پیش همین اتفاق برای من افتاد. خوندن یه جمله همان و با کله پرت شدن وسط خاطرات کودکی ام همان!

حکایت مرور خاطرات بچگی من درست از همون لحظه شروع شد که بی مقدمه توی مجله این جمله رو خوندم:«ما روی گور مردگان 3000 ساله قدم میزنیم».

اون وقت ها که من هنوز اینقدر بچه بودم که حتی با روی صندلی رفتن هم دستم به لامپ وسط سقف نمی رسید خیلی به این موضوع فکر کرده بودم؛ راستش الان هم که اینقدر بزرگ شدم که حتی بدون صندلی هم دستم به لامپ وسط سقف می رسه خیلی به این موضوع فکر میکنم.به این که خیلی سال پیش (یه چیزی تو مایه های همون 3000 سال)همین جا،تو همین شهر، روی همین زمین،آدمهایی زندگی میکردن که یه جورایی نیاکان ما حساب میشدن.هزاران سال پیش یه جایی همین نزدیکی ها دختری زندگی میکرده که اگه میشد انشعابات شجره نامه ی خانوادگیش رو دنبال کرد، انتهای یکی از شاخه ها میرسید به من!

خیلی وقتها فکر میکنم که اگه الان یکی از اون آدمهای باستانی سر از گور 3000سالش بلند کنه و به دنیای ما قدم بذاره از دیدن تکنولوژی و امکانات ما تعجب میکنه یا به سادگی و بچه گانه بودنشون میخنده؟از بچگی تصور من این بوده که ما نسل سوخته و نابود شده ی اجدادی هستیم که خیلی پیشرفته تر و متمدن تر از ما بودن.یعنی هر چیزی که ما الان با کلی افتخار و سر و صدا کشف یا اختراع میکنیم و به خاطر این کار بزرگ برای خودمون هورا میکشیم و با خودمون کلی حال میکنیم...اونها،خیلی سال پیش،خیلی خیلی سال پیش کشف یا اختراع کرده بودند و ازش استفاده میکردند.

میدونم که از پیشینیان ما جز مقداری سفال و شیشه و خرت و پرت تزئینی که نشوندهنده ی هنر و تمدنشونه چیزی پیدا نشده و تا حالا کسی تو خرابه های باستانی بقایای یه کامپیوتر یا یک میکرو چیپ و یا حتی یه ماشین حساب ساده که نشوندهنده ی تکنولوژیشون باشه پیدا نکرده...با این حال من هنوز هم فکر میکنم که ما نسل نابود شده ی پدر بزرگان پیشرفته و با تمدنمون هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 10:58 PM  توسط مهدیه  |