تبليغاتX
این چند نفر
یادداشت ها،خاطرات و دغدغه های این چند نفر

اهل دانشگاهم     
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم    
       خرده عقلی    
         
سر سوزن شوقي
 

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف     
                  مي سپارم به شما
                         تا به يك نمره ناقابل بيست   
                         كه در آن زندانيست   
                         دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم    
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد       
              چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم                دل خوش سيري چند

 

اهل دانشگاهم      
قبله ام آموزش
      جانمازم جزوه          
          مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم     
              كه خروس مي كشد خميازه
                          مرغ و ماهي خواب است

 

خوب يادم هست      
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم     
            نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت      
             همه غش مي كرديم
                   كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز       
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا        
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه         
            به محيط خشن آموزش
                   و به دانشكده علوم سرايت كردم   
رفتم از پله كامپيوتر بالا
            چيزها ديدم در دانشگاه
                  من گدايي ديدم در آخر ترم          
                                  در به در مي گشت
                                        يك نمره قبولي مي خواست


من كسي را ديدم        
       از ديدن يك نمره ده
             دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم         
     هنگام خطابه       
          به خرچنگ مي گفت ستاره
                   و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود          
         همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك          
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم       
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم      
         من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
         من به يك نمره نا قابل ده خشنودم          
         من به ليسانس قناعت دارم
               من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
               من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
                                    و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد


من در اين دانشگاه             
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد          
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست             
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه
و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد          
                 همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد        
                 همگي مشروطيم


            نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
            كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
            كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
            كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
            پي اصلاح خطا ها برويم

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:15 PM  توسط نوشین  | 

این چند نفر تقدیم میکند:تو الان دارلاگراهه!

بازیگران:

 شاهرخ:حميد

کاجول:زهره

راني:مهديه

سلمان:سحر

کارينا:ماکا

آکشي:عاطفه

آجي و فرامرز:دني

آيش:نوشين

پريانکا:هليا

زن فرامرز:بيتا

آبيشک و جيان هو:کاميار

عوامل پشت صحنه:

کارگردان:مهديه

نويسنده:عاطفه

گريمور:سحر

طراح صحنه و لباس:نگار

طراح حرکات مورون:بيتا

دستيار کاگردان يا همون تق تق:پوپک!

پس ميريم که داشته باشيم:تو الان دارلاگراهه!!!!!!

پوپک جون کجايي؟؟؟؟صدا...دوربين...حرکت!

 

مهدیه:خوب ديگه بچه ها شروع کنيد که ديره! حميد و زهره آماده باشن که اولين صحنه هاي معرفي براي اونهاست!!!!بايد خيلي غير منتظره باشه...تماشا گر بايد له له بزنه که ببينه نقش شاهرخ خان رو کي تو فيلم بازي ميکنه!!!!!!!! حميد برگرد و دنده عقب بيا ...بيا ...بيا..خوب!خوردي به دوربين لنزش شکست!حالا برگرد!!!!!

زهره تو هم از اون ور بيا ولي به دوربين نگاه نکن بعد يه هو برگرد...ميگم نگاه نکن ديگه!....زهره ذل نزن تو دوربين!!!....بابا يکي به اين بگه تو دوربين نگاه نکنه!.....

حالا من هم بيام...پوپک کجاست؟وقتي من جلوي دوربينم پوپک جاي منه....

سحر کوش؟اين عاطفه آکشي شد يا نه؟عاطفه بيا ولي خيلي نيا جلوي دوربين هي هم نخند!آکشي که اينقدر نميخنده!!!! حالا ماکا بيا که نوبت توئه!نوشين هم بعدش معرفي ميشه! ...........کات...براي امروز خوب بود....فردا صحنه ي مهموني رو داريم....سحر دست به کار شو که جيان هو ميخوايم! اين دني هم که پيداش نيست!يکي بهش بگه حالا که بازي نداره فعلا بياد اين ترقه ها و فشفشه هاي صحنه ي فردا رو بچينه....هي ول نگرده تو اون سيبري!!!!

 

حمید:هان فيلم برداري شروع شد....مهديه عينک منو تو برداشتي.....کاميار عينک من دست تو چي کار مي کنه ؟؟؟مي خواستي بري آبش کني

 

عاطفه:ايول شروع شد ديگه....سحر!!! زود باش ديگه من اين مدل مو رو خوشم نمياد.... بابا به خدا به آکشي موي بلند نمياد.... مهديه توروخدا تو به سحر بگو موهاي منو يه خورده کوتاه تر کنه!!! بابا من از آکشي با موي بلند بدم مياد به کي بگم!!!.... آهان. . آهان... داره بهتر ميشه....مرسي سحر .................... کارت عالي بود!! من ديگه خود خود شم!!!

مهديه خب اين زهره رو بکش اونور تا من نخندم!!! وقتي اينجوري نگاه ميکنه خب خنده م ميگيره ديگه!!! به حميدم بگو اين عينکشو نزنه ها........... وگرنه بازم ميخندم!!

 

مهدیه:همه دور شيد...حميد برو پشت اون ديوار...زهره برو تو اتاق گريم...هيشکي اينجا نباشه لطفا....ميخوايم صحنه ي ورود آکشي رو بگيريم....عاطفه يه قيافه ي جدي بگير و از روي اون صندلي به سمت دوربين بلند شو....نخند... جدي باش...زهره برو اون پشت که اين نخنده!اين برداشت دهمه!بابا نخند ديگه عاطفه!..آهان...کات!خلاص!

يکي اين عاطفه رو از رو زمين بلند کنه...غش کرد ازخنده! خوب حالا صحنه ی مهموني....حميد...نوشين... ماکا.... مهديه...کاميار! سحر اين کاميار حاضره؟.....ايول چه جيان هوي خوشگلي!يکي دست کاميار رو بگيره بشونه رو اون صندلي،بنده خدا جايي رو نميبينه از بس این سحر چشماشو بادومی کرده!

خوب ديگه بريم مهموني رو بگيريم...فقط يه کم يواش مردم خوابند! يواش...يواش تر بابا....حميد خان يه کم مراعات کن لطفا....برو يه کم اونور تر نزديک خانومها هم نيا!....خوب ماکا دوربين رو بردار و برو اون گوشه...هي هم اينور اونور نرو! کات..... حالا ديگه صحنه ي ترکيدنه.....همه وايسن عقب..اين دني کاراش حساب کتاب نداره! آماده....3 2 1 .......بـــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــب!!!!! آفرين عالي بود!......

 اِ پس اين کاميار کو؟کسي کاميار رو نديده؟...اي بابا يکي بره اين جيان هوي بدبخت رو از رو سقف بياره پايین!!!

همه براي صحنه ي بعد آماده بشيد....اول آبيشک معرفي ميشه اين کاميار رو به هوش بيارين...بعد هم نوبت معرفي سلمان خانه....سحر بدو بيا!

 

زهره:کسي لنگه اون کفش قهوه اي منو نديده..؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون يکيش دست خودمه... !!!!!!!!! تو رو خدا زود باشين...!!!!!!!! اينقدر عاطفه خنديد عقب عقب اومد خورد به من افتاديم... از اون موقع من پيداش نکردم..........

 

مهدیه:زهره جون اون کفش قهوه ايه رو ولش کن!تهيه کننده(!) رو ميفرستيم يه جفت ديگه برات بخره! حالا بيا کمک اين چشمهاي کاميار رو باز کنيم!!!...سحر با چي چسبوندي اين چشمها رو که ديگه باز نميشه!!!تينري ،نفتي ، بنزيني چيزي بيارين اين چسبها رو بشوريم اين بشر رو ما لازم داريم براي صحنه ي بعد!!!!

 

بیتا:مهديه اين حميد  كه گذاشتي جاي شاهرخ بازي كنه يه كم هم استعداد حركات رو نداره چه برسه حركات موزون تروخدا كمك... سه روزه دارم بهش ميگم دو دور بچرخ نه سه دور...تازه از چپ بچرخ......باز از راست ميچرخه...آخه چرا بقيه اينقدر خوب ياد گرفتن ولي اين اينقدر گيره؟!از سونيل شتي هم بدتره....اميدوارم فرامرز قريبيان هيچ تكه ي حركت موزوني نداشته باشه...آخه اگه شاهرخ اينه واي به حال فرامرز!!

 

حمید:من بلد نيستم اينجا رو داشته باش....اها اها.....ديدي چه دوري زدم !!!هرتيک هم مثل من نمي رقصه!

 

عاطفه:دمتو ن گرم بچه ها ..... عاليه!!!ادامه بدين... فقط زودباشين اين کلاه گيس من خيلي اذيت ميکنه.. ميگم نميشه روسري سرکنم!!

 

مهدیه:عاطفه جون اون کلاه گيس رو وقتي ميخواي بخوابي اگه در بياري اذيتت نميکنه!!.... بيتا جون حميد رو کاريش نداشته باش!اگه سه دور زد به بقيه بگو سه دور بزنن!اگر هم از راست چرخيد شما به بقيه بگو اونها هم از راست بچرخند!!!چه توقعي داري از اين بچه!!!!!.....

خيلي خوب ديگه حالا وقتشه که درگيري بشه و آيش لو بره....اون تفنگها رو بيارين....يکيش رو امتحان ميکنم.... بنــــــــــــگ!اي بابا يه کم آب بيارين کاميار از هوش رفت!!!.....کاميار جان نترس اينها الکيه  فقط صدا داره!خوب حالا همه به من گوش کنيد......آماده....3....2....1.... حمله! کات!خوب بود!خيلي خوب بود!فقط يکي اين کاميار رو از وسط دست و پا جمع کنه!هر تيري که شليک شد يه دور غش کرد!!!!!!

حالا نوشين جون بيا که بايد لو بري....!بايد از دست آدمهاي زهره فرار کني به سمت حميد.............نــــــــــــه حميدخان خالي نده بگيرش و با هم در بريد! خوب يعني نگيرش ....وقتي رسيد بهت فرار کن اون هم دنبالت مياد!!!! .................

حالا ديگه وقت اولين صحنه ي رمانتيک فيلمه....صحنه ي کشته شدن آيش! حميد خان اون عينکت رو بنداز کنار و اين پياز رو بگير برو يه گوشه بکن تو چشمت که بايد حسابي گريه کني! فکر کردي الکيه.....شاهرخ شدي بايد مثل شاهرخ اشک بريزي!!!!!برو آماده شو که تو پست بعدي صحنه رو ميگيرم

!!!!!

******عکسهاي پشت صحنه.......دني و حميد در تدارکات فيلم!******

 

Image hosting by TinyPic

 

ماکا:بچه ها موتور منو کسي نديده... بابا هموني که تو پوستر حميدم عکسش هست...!!!!!!!! آهان پيداش کردم...!!!!!! دني ...، حميد... شما خجالت نميکشين...! يه موتور چيه که ديگه اينم از من بلند کردين... من سر صحنه چيکار کنم... عيب نداره چي کار کنیم ديگه... يادتون نره دارين برميگرديد حداقل بنزين بزنين سر صحنه لنگ نمونم...

 

مهدیه:خوب چون اين حميد خان چشماش در اومد اينقدر اشک ريخت امشب فقط صحنه ي کشته شدن آيش رو ميگيريم...خوب حميد خان آماده اي؟؟؟...يه خورده داد بزن....بعد يه عالمه اشک بريز....بعد هم خلاص!نوشين جون شما هم صداي تير رو که شنيدي ميفتي رو زمين....خوب همه آماده....حرکت!...............کات!عالي بود!

اين کاميار دوباره غش کرد بيان برش دارين از اين وسط!!!!حالا حميد خان شما برو بالا سر نوشين و گريه کن!نوشين شما هم نخند...!!!!! ............کات....خوبه!

 .... بابا يکي بره اين حميد رو جدا کنه!کشت خودش رو!من گفتم گريه کن ..نگفتم که خودت رو بزن!!!!!سحر جون ببين ميتوني جاي اين ناخونها رو براي صحنه ي بعد محو کني!!!!!

 

بیتا:اي بابا....باشه پس....انگار بايد از روش خودم استفاده كنم!حميد بيا اينجا ببينم.....به جون خودم اگه يه بار ديگه اشتباه بچرخي كاري ميكنم كه به جاي فشنگهاي مشقي فشنگهاي واقعي وارد اون اسلحه اي بشه كه قراره  تورو مجروح كنه و اشتباهي به جاي مجروح شدن به ديار باقي بشتابي   !...حالا بچرخ...آهان...........انگار بايد زور بالا سرت باشه؟آره!!!!!!مهديه جون حله.....برو ادامه

عاطفه:خیلی خوب بود... حميد يه ذره ديگه گريه ميکرد من از خنده کارم به بيمارستان ميکشيد. مهديه جون خب کي نوبت منه !! چنان بازي بکنم که همه بمونن!! اونوقت ببينم کارينا چه جور ميتونه کشته شدن منو تحمل کنه.....

ماکا: باز من سرم گرم شد موتورم رو داديد به کي ...به کي ...آهان آقا کاميار پس من حالا با چي برم دنبال فرامرز...!!!!!!!!!!

 

مهدیه:الان وقت اولين شوي حميد و زهره است!!!!حميد خان شما همين دور و برها بچرخ زهره جون شما هم....اي بابا چرا رفتي خانومي؟ديگه كاجول شدن اين برنامه ها رو هم داره!!!....خوب باشه بابا...كاميار يه صندلي بيار زهره بشينه روش!!!!(ديگه اينجوريش رو نديده بوديم!!!!!!)............

حالا سلمان بايد راني رو ببينه....سحر بيا....پوپك جون شما هم حواست به صحنه باشه من رفتم!!!!....سحر جون شما بايد من رو كه ديدي محكم بري تو اين ميله!!!!(تو مايه هاي همون آقا پسر ضايع!!!!) ......برو....نه نشد اصلا طبيعي نبود...دوباره....آخ!...خوب بود...خيلي طبيعي بود!!!!حالا برو براي صحنه ي بعد يه فكري به حال ورم و كبودي پيشونيت بكن!!!!!!......

حالا سحر جون دست به كار شو كه كارينا ميخوام مامان!!!!هر هنري داري پياده كن تا تماشاچي باورش بشه كه اين ماكا همونيه كه يه ملت علافشن!!!!!ديگه وقتشه.... شوي آكشي و كارينا!!!!عاطفه بيا! ديگه نوبت خودته...نشون بده چقدر كارينا رو دوست داري!(دقت كنيد كارينا رو...الان عاطفه كيه؟؟..آهان!)هي هم به اون كلاه گيست ور نرو...از اول فيلم برداري تا حالا دني 5 تا كلاه گيس برات خريده!!!!

 خوب...موزيك...بريد! ...كات! عاطفه جون شما يه كم بيشتر منو نگاه كن!...برو....كات!بابا خفه كردي بچه ي مردم رو!...برو....كات!اين ماكا چرا داره در ميره؟ امان از اين بازي زير پوستي عاطفه!!!!!

صحنه ي بعدي:صحنه ي كشته شدن كارينا و آكشي!...عاطفه جون شما برو تو كمد هر وقت گفتم همين طوري عمودي بيفت پايين...كم نذاري ها!اين ديگه صحنه ي آخرته!اگه دست و پات هم شكست اشكال نداره..تا فيلم بعدي خوب ميشه!ماكا بيا!...اول تو يه كم داد ميزني بعد زهره ميكشدت!...حركت....بنــــــــــــــــــــگ!اي خدا اين كاميار دوباره غش كرد!بهوشش بيارين بايد در كمد رو باز كنه!.......حالا عاطفه نوبت توئه!...بيفت بيرون....آخ!چه صدايي داد!...حالا صحنه ي آخر اين سكانس...عاطفه نخند...سحر پياز ها رو بيار....كات!خوب بود!حالا همه دسته جمعي بيان كمك عاطفه رو بلند كنيم!

خسته نباشي عاطفه جون حالا اون كلاه گيست رو در بيار برو اون پشت كمك صدا بردار بوم رو نگه دار!

حالا دو تا معرفي داريم...آجي و فرامرز!دني كو؟سحر بيا كه اينجا خيلي كارت دارم!اول آجي...خوب دني پشت به دوربين برو سمت در بعد يهو برگرد....كات!لنز دوربين و دماغ دني شكست!!!!!

حالا فرامرز...دني شما برو بيرون پشت به در وايسا...بعد در كه باز شد يهو برگرد....آخ!دني با دماغ رفت تو در!...پس چرا دستگيره ي اين در خرابه؟چرا باز نشد؟

يه معرفي ديگه...هليا!سحر اين يكي بايد خيلي معركه بشه ها!...خودت هم بيا...اون پيازها رو اين دفعه خودت بايد بكني تو چشمت!وقتي داري قضيه ي عاطفه رو تعريف ميكني بايد حسابي اشك بريزي!

حالا براي صحنه ي بعد زهره برو بشين رو اون صندلي بعد هم پشتت رو بكن....زهره الكي نچرخ...نچرخ بابا اون صندلي لقه....گوش كن نچرخ.....تــــــــــــــــــق!فنر صندلي در رفت!بچه ها بياين كمك زهره رو از رو لوستر بكشيم پايين!!!!

 

سحر:خوب مهديه جون من كه خيلي خسته شدم بس كه همه ي قيافه ها ... بود يه جورايي بتونه كاري و اينا ميخواست

.خب ببينم اين جناب تهيه كننده كو من كلي پول ماتيك (همون جوات رژ لب براي فيلم هندي استفاده ميشه مخصوصا قرمز گوجه ايش برا لباي راني!!) و سياه كننده ي اتود دادم(نه كه همه ي بچه ها سفيد و بلورين مجبور شديم از سياه كننده استفاده كنيم كه از سفيد كننده كلي گرونتره ) .البته من از مهديه ي گلم خيلي ممنونم كه كبودي صورتها و شكستگي دست و پاها رو طبيعي از اب دراورد و كار من رو كم كرد

 .ببخشيد مثل اينكه امبولانس اومد من رفتم كمك كنم مجروح ها رو به بيمارستان منتقل كنيم.....

 

مهدیه:خوب حالا وقت صحنه ي در گيري آخره...تفنگها رو بيارين...هر کي يدونه برداره...کاميار رو هم بکنيد تو اتاق تا غش نکنه....همه آماده....3....2....1....حرکت...بنــــــــگ....بنگ بنگ....بنـــــگ....تــــــــــــــق!!!!چي بود؟...کاميار تو اتاق غش کرد با صورت رفت تو ديوار!!!

حالا زهره و حميد روبروي هم...اسلحه ها آماده...3 گفتم زهره جان شما در ميري...حميد شما هم نقابش رو از پشت ميکشي....آماده...حرکت.....جيـــــــــــــــــــــــغ!حميد خان گفتم نقابشو نه موهاشو!!.....حرکت....کات!خوب بود....اِ وا اين حميد چرا غش کرد؟

دني حالا نوبت توئه...بايد منو نجات بدي(!!!!!)...حرکت....تــــــــــــــق!دني:چرا ميزني؟؟ مهديه:مگه مرض داري هل ميدي؟

خوب حالا صحنه ي کوچه....حميد و زهره آماده...بايد بدوئيد به طرف هم....حرکت....اِ نه صبر کنيد....نـــــــــــــــــــه!....آخ!.. زهره جا خالي داد!...حميد با کله رفت تو ديوار! من يادم رفت وايسم سر جام!...من بايد تير شليک کنم و حميد بايد بيفته!!!!!

حميد خان صداي تير رو که شنيدي با صورت پرت ميشي رو زمين!...بايد خيلي طبيعي باشه ها!.....حرکت....بنـــــــــــــگ!...کات!آفرين حميد خان خوب افتادي حالا پاشو تا جاي صحنه ي بعد رو درست کنيم!...پاشو ديگه... حميد خان چرا پا نميشي؟؟؟؟.....اي بابا اين بار اين يکي دلاور غش کرد!ايول!!!!

حالا دني تو دوباره بيا بايد يه کم آواز بخوني!!!!اين همون شوييه که قراره توش نشون بده آجي چقدر راني رو دوست داره!!!!!!!....موزيک...حرکت.....تـــــــق!دني:چرا ميزني؟مهديه:وقتي با من حرف ميزني دهنتو ببند!!!!!

ما الان يه آمبولانس نياز داريم....کسي هماهنگ کرده؟سحر:هماهنگي نميخواد....زنگ بزنيد آمبولانس بياد !اينجا دو تا مريض غش کرده داريم!(با صداي تير من هم حميد و هم کاميار غش کردند!)...خوبه...زنگ بزنيد آمبولانس بياد بعد وقتي اومد فيلم ميگيريم...اينطوري طبيعي تر هم هست!....زهره پياز يادت نره!

دني بيا بايد به سمت غروب حرکت کنيم!....اي بابا اين وقت روز غروب نداريم که!...اشکال نداره...آق دني شما خسته شدي برو خونه غروب که شد من خودم به سمتش حرکت ميکنم!!!!سحر تو هم يه تريپ کاکوچ شدگي بردار که آخرين صحنه ي اين سکانس هم رو کاکوچي سلمان بسته بشه!!!

مهدیه:آخرین شو!شوی عروسی شاهرخ و کاجول....همه بیان:زهره و حمید....کامیار و هلیا...مهدیه و دنی نه مهدیه و عاطفه!(من با این دنی آبم تو یه جوب نمیره...میزنم شل و پلش میکنم بعد یه حرفی توش در میاد...سحر جون زحمت میکشه برای این شو عاطفه رو آجی میکنه...دنی هم بره به جای عاطفه بوم نگه داره!!!)!ماکا و دنی هم نه ماکا خودش تنهایی!(نمیشه که فرامرز برای جشن عروسی یه عده خلافکار دعوت بشه...کارینا هم میاد یه خورده پیام اخلاقی بده و بره!) و سحر و کاکوچ!

 

این هم آخرش...صحنه ی آخر فیلم خیلی مهمه پس جز به جز توضیحش میدم:

توی فرودگاه در هواپیما باز میشه....توی یه خیابون ناشناس در یه ماشین باز میشه....

دنی توی در هواپیما دیده میشه....حمید از ماشین میاد بیرون....

پشت سر دنی ماکا پیداش میشه....زهره بعد از حمید از ماشین پیاده میشه....

دوربین یه دور تند میزنه و بعدش سحر پشت دنی و ماکا توی در ظاهر میشه....دوربین یه دور تند میزنه و مهدیه و دنی پشت سر حمید و زهره ظاهر میشن...

در ساحل امن آبهای نیلگون مدیترانه کامیار و هلیا یخ در بهشت میخورند....

دنی و ماکا و سحر از پله ها پایین میان....حمید و زهره و مهدیه و دنی به سوی یه مقصد نا مشخص حرکت میکنن....

دنی پایین پله ها بیتا رو میبینه و همه ی اون حرفهایی که بیتا گفته بود رو به دنی میگه و چون زن فرامرز ایرانیه همه ی حرفهاش زیر نویس میشه!....حمید یه در خیلی بزرگ رو باز میکنه...

ماکا با ترس به بیتا نگاه میکنه....حمید و زهره و دنی و مهدیه توی یه صحنه که از داخل یه محوطه ی تاریک گرفته شده پشت به نور کنار هم توی در ایستادند....

اون سه تا با بیرحمی از کنار بیتا میگذرند....اون چهارتا وارد محوطه میشن....

دوربین یه دور تند میزنه....توی اداره ی پلیس یه پرونده ی جدید مربوط به قاچاق اسلحه میدن دست دنی و ماکا(که الان یه پلیسه) و سحر....دوربین یه دور تند میزنه و حمید وزهره و مهدیه و دنی توی انبار اسلحه مشغول وارسی محموله ی جدیدشون هستند.....کات!پایان!!!!

 

همگی خسته نباشید....!

 

عاطفه:دمت حسابي گرم مهديه جون... بابا خسته نباشي..!! ولي خب خدايي بازي رو حال کردي!!! ماکا جون شرمنده به خدا.... دست خودم نبود خب آخه آکشي بود ديگه!... يه کم فيلماشو با کارينا ببيني منو درک ميکني!! خدايي ميخاستم حسابي طبيعي باشه سحر جون شما هم خسته نباشي ... کارت حرف نداشت!! خودمم فکر نميکردم اينقدرجيگر آکشي کمار شم !!خب به سلامتي اين فيلم هم جمع شد................ ميريم که داشته باشيم فيلم بعدي!!!!

 

زهره:همگي خسته نباشين...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 11:59 PM  توسط مهدیه  | 

توضیح این یکی از قبلی هم سخت تره...نوشتن یه فیمنامه ی مجازی رو شاید بشه یه جورایی توجیه کرد اما ساختن مجازی یه فیلم رو نمیدونم چطوری میتونم براتون توجیه کنم!!!!

خوب حقیقت اینه که ما فیلمنامه رو نوشتیم ، بازیگرها رو هم انتخاب کردیم و پوسترهای فیلم رو هم ساختیم؛پس قدم بعدی حتما ساخته شدن فیلمه!

روند ساخته شدن فیلم هم مشخصه...همون طوری که تو پوستر ها هم تاکید شده کارگردان مهدیه است(یعنی من!)...سحر هم علاوه بر این که بازیگره گریمور هم هست و بیتا هم طراح حرکات موزون که جزو جدا نشدنی فیلمهای هندیه!گرچه ما نمیگیم که داریم فیلم هندی میسازیم ولی خوب با بازیگرها و تا حدودی منطق فیلمهای هندی پیش رفتیم!!!!بقیه هم بازیگرهای فیلم هستند...در ضمن این کاملا منطقیه که کارگردان بیشتر از باقی عوامل در طول فیلم برداری صحبت کرده باشه!!!!

نحوه ی نوشته شدن این خطوط هم به این شکله که گویا یکی سر صحنه یه ضبط صوت آورده بوده و در تمام طول فیمبرداری صحبت های عوامل فیلم خصوصا کارگردان رو ضبط کرده و بعد روی کاغذ پیاده کرده!اما مسلما کاملا مشخصه که تمام این وقایع از تخیلات ذهن فعال بچه ها سر چشمه گرفته و هیچ مصداق خارجی نداره!!!

یه مسئله ی کوچولوی دیگه هم اینه که اتفاقات ناگواری در طول فیلمبرداری میافته اما با توجه به اینکه عوامل فیلم بچه های تیم این چند نفر هستند و اصولا این کار میتونه فقط یه کار این چند نفری باشه کاملا منطقیه و جای هیچ نگرانی نیست!!!!!و خلاصه اینکه این کار یکی از تجربیات ناب تیم این چند نفره که فکر نمیکنم هیچ جای دنیا با این شکل و شمایل در جریان باشه!!!

در ضمن اینجا جاشه که از یه دوست غایب هم یادی بکنیم...آیه جون.دوست خوبی که فیلم ساختن رو با اون شروع کردیم و الان بدون اون داریم بهش ادامه میدیم!گرچه خیلی وقته که ازش خبری نداریم اما هممون امیدواریم که هر جا که هست سلامت و شاد باشه!

و حرف آخر هم اینه که:

من ندانم کیستی یا از کجایی چیستی/اخم اگر کردی یقین دانم که از ما نیستی

منتظر فیلمهای بعدی این چند نفر باشید....در پناه حق!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 10:45 PM  توسط مهدیه  | 

واژه ها در گذار از هم

بی قراری میکند

ترس بر چهره دلم

نقش بی فردایی می کند

من که می دانم زمین

راز دلم راروزی فاش خواهد کرد

من که می دانم سکوتم روزی

فریاد تمام ثانیه ها خواهد شد

اما درین بیقراری ها من ندانم

قاصدک کی کند آوای عشقم را

به دنیای دلت فریاد

تا بشویی از دلت تردید و بیداد

تا بگویم فاش دل از راز پنهان!!!!

 

 

 

 

واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن .برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم را به روی همه چیز بستم و من ماندم و حصار تنهایی

هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.

از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.

و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه زمزمه می کنم :

دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ، پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 7:31 PM  توسط نوشین  | 

دوستان خوبم سلام

مطلب جالبی رو براتون گذاشتم اما به انگلیسی ترجمش کردم وتوی وبلاگ گذاشتم چون خودم انگلیسی دوست دارم گفتم شاید علاقمندان به انگلیسی با خوندنش خوشحال بشن!

امیدوارم خوشتون بیاد.

مطلب راجب عید نوروز ومراسم اون در ایران هستش.

نوشین

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 7:27 PM  توسط نوشین  | 

MARASEM NOROOZ VA 7SIN

 

Khaneh Tekani - Spring Cleaning

Noruz (new year, or more literally "new day") is the most important celebration for Iranians. Perhaps the first step in preparing for Noruz or Now-Ruz, the Persian New Year, is Khaneh Tekani, the annual house cleaning or the spring-cleaning. In ancient times, Iranians believed that spirits of their deceased families and friends would come to visit their descendants and their homes. For this occasion, the hosts clean their homes. The word Khaneh or the slang Khooneh means house or home. The word Tekani means shaking. So the Iranians are literally shaking the house to clean it - much like you shake a rug to clean it. During the Khaneh Tekani, every room in the house is thoroughly cleaned. Iranian families gather to wash the rugs, carpets, and curtains. They polish silverware, pots and pans, and renew old items in the house. In addition, for Noruz, every member of the family renews their look by purchasing Noruz clothes to be worn on the day of Noruz. Families fill their homes with the sweet fragrance of flowers such as hyacinth and narcissus. The burning of wild rue, which is called esfand, is practiced to keep evil spirits away and provide a nice aroma in the house.


Chahar Shanbeh Suri - red wednesday Bonfire Festival

On the eve of the Wednesday before Noruz, the Iranians celebrate Chahar Shanbeh Suri. This is commonly known as the Wednesday Feast or the Festival of the last Wednesday as it is always celebrated on the eve of the last Wednesday of the year. The word Chahar Shanbeh means Wednesday and Suri is red.

The festivities start in the early evening. Children and fun seeking adults, wrap themselves in white sheets or costumes reenacting visits by the departed spirits. They run through the streets banging on pots and pans with spoons. This is called Gashog-Zani or spoon banging and ushers out the last unlucky Wednesday of the year. They also go to their neighbors, knock on doors and ask for treats, a tradition very similar to Halloween. The main event of Chahar-Shanbeh Suri is the setting of seven little fires consisting of dried bushes and shrubs, which are placed on the ground. Adults and children alike gather to jump over the flames to sing, and celebrate the renewal of life. While jumping the flames, the person chants ?Sorkhi-e to az man. Zardi-e man az to.? The literal transalation is, ?Your fiery red color is mine and my sickly yellow paleness is yours.? Loosely translated, this means you want the fire to take your paleness, sickness and problems and in turn give you redness, warmth and energy. There is no religious significance attached to Chahar Shanbeh Suri and it serves as a cultural festival for all Iranian Jews, Moslems, Armenians, Turks and Zoroastrians alike.


Iranians believe that wishes will come true on this night. Wishes are made and in order to make them come true, it is customary to prepare Noodles & Bean soup called Ash-e Chahar Shanbeh Suri and share with the poor. Friends and strangers alike are also served with nuts and dried fruits, the Ajil-e Chahar Shanbeh Suri. The Ajil has a mixture of seven dried nuts and fruits, pistachios, roasted chic peas, almond, hazelnuts, figs, apricots, and raisins.

To make wishes come true, people who have made wishes will stand at the corner of an intersection, or hide behind walls to listen to conversation of those passying by. If the conversations overheard are positive then the wish will come true. This tradition is called Fal Gush meaning 'listening for one's fortune'. Finally the Chahar Shanbeh Suri evening ends with fire works and family gatherings for a festive meal.

This ancient festival has been celebrated for thousands of years ever since the birth of the Zoroastrian religion in Persia. Persians celebrated the last 10 days of the year in the annual feast of souls, Hamaspathmaedaya, Farvardigan or popularly Forodigan). They believed Foruhars, the guardian angels for humans and the spirits of deceased would come back for a visit. These spirits were entertained as honored guests, and were given a ritual farewell at the dawn of the New Year. The bon fires also served as a welcome to these guests. Small clay figurines in shape of humans and animals symbolizing all departed relatives and animals were also placed on the rooftops. Flames were burnt all night to ensure the returning spirits were protected from the forces of Ahriman. This was called Suri festival. There were gatherings in joyful assemblies, with prayers, feasts and communal consumption of ritually blessed food. Rich and poor met together and the occasion was a time of general goodwill when quarrels were resolved and friendships renewed.

On the Thursday after Chahar Shanbeh Suri, Shab-e Jome is celerbated which is a traditional big feast of polo and chicken. Followling this ritual assures one that there will be a similar dinner at least once a week during the coming year.

 



Noruz History - New Years Roots

The word Noruz meaning New Day, is the most anticipated and favorite celebration for Iranians. It occurs exactly on the Spring Equinox. This occasion has been renowned in one form or another by all the major cultures of ancient Mesopotamia. Sumerians, 3000 BC, Babylonians, the ancient kingdom of Elam in Southern Persia and Akaddians in the second millennium BC, all celebrated this festival. What we celebrate today as Noruz (Also spelled Now Ruz, Norooz or Norouz) has been around for at least 3000 years and is deeply rooted in the rituals and traditions of the Zoroastrians of the Sassanian period.

The concepts of Hell, Heaven, Resurrection, the coming of the Messiah, individual and last judgment are the foundation for the Zoroastrian belief system and still exist in Judeo-Christian and Islamic traditions. In their ancient text, ?Bundahishn? foundation of creation, it is said that The Lord of Wisdom (Ahura Mazda) residing in the eternal light was not God. He created all that was good and became God. The Hostile Spirit, Angra Mainyu (Ahriman), residing in the eternal darkness created all that was evil and became the Hostile Spirit. Everything that produced life, protected and enriched it was regarded as good. This included all forces of nature beneficial to humans. Earth, waters, sky, animals, plants, justice, honesty, peace, health, beauty, joy and happiness were regarded as belonging to the good forces. All that threatened life and created disorder belonged to the hostile spirits.

The next creation was the material world, created at seven different stages. The first creation was the sky, and the second was the first ocean. Earth, a big flat dish sitting on the ocean, was the third. The next three creations were the first plant, the first animal a bull and the first human Gayo-maretan (Kiomarth, both male and female). The seventh creation was fire together with the sun.

To protect his creations the Lord of Wisdom created six holy immortals known as ?Amesha Spenta?. The first three were male deities. Khashtra (Sharivar), the protector of sky; Asha-Vahishta (Ordibehesht) and Vahu Manah (Bahman) protected fire and animals. The other three were female deities: Haurvatat (Khordad) to protect water, Spenta Armaiti (Esfand) protector of mother earth and Ameratat (Amoordad) for plant life. Ahura Mazda became the protector of humans and the holy fire. The six immortals are the names of six of the months in the current Iranian calendar. To begin the cycle life, the plant produced seeds; the bull produced all animals and from the human came the first male and female. The rest of the humanity was created from their union. This was called the first No Ruz, meaning new day and the beginning of the cycle of life. It starts at the beginning of spring and the seven creations are remembered and embraced through the Iranian New Year spread called Sofreh Haft Sin. Noruz is celebrated for 13 days after the mark of spring equinox.

 

 

Sal Tahvil - New Year's Times

The Sal Tahvil or the Sa'at-e Tahvil is New Year's Eve, which is the official time for the Spring Equinox. Every year the equinox occurs at a different point in time, so the date, although accurately measured (to the date and time) is different each year, but close to March 20th.

Sa'at- tahvil is an important moment, as it is a time for forgiving each other, putting away petty differences and looking forward to building more constructive relationships. The countdown is often followed carefully on the radio or television, as the family gathers around the haft sin, in their new clothes, carefully watching the egg or preparing to take a picture of the Sal Tahvil. Legend says that there is a bullfish in the ocean of time carrying the world on one of its horns. When the Sal-e Tahvil arrives, the bullfish tosses the world over to the other horn, resulting in a tremor that will dislodge the egg and send it rolling to the side of the mirror.

As the countdown ushers in the new year, everyone rejoices, kiss each other, exchanging Noruz greetings such as ?Eid-i shoma mobarak!?or ?Sal-e No Mobarak!? which means Happy New Year. Gifts, usually money called Eidi, placed inside the Koran are exchanged, given by older members to the younger members of the family. Members of the family then celebrate by singing, eating, drinking and taking pictures.

It is also believed that the next visitor to the home will set the tone for luck in the new year, so generally the family will send out the youngest or most innocent member of the family to go outside with some sweets and knock on the door, come in and pretend to be a visitor. After the family has celebrated, the next 13 days are spent visiting the families.

Families gather to take pictures and share sweets and celebrate.

 

Observance of NOROOZ 1385 Saal-Tahvil (turn of the year) - is on

Monday, March 20th 2006 at 06:25:35 PM Greenwich Meantime.

WWW.DRSTB.COM

City

Time

Date

Tehran

09:55.35 PM

Monday March 20, 2006

New York

01:25:35 PM

Monday March 20, 2006

Chicago

12:25:35 PM

Monday March 20, 2006

Los Angeles

10:25:35 AM

Monday March 20, 2006

London

06:25:35 PM

Monday March 20, 2006

Paris

07:25:35 PM

Monday March 20, 2006

Tokyo

03:25:35 AM

Tuesday March 21, 2006

Australia/New Zealand

05:25:35 AM

Tuesday March 21, 2006

 

Haji Firuz & Amoo Norooz- The

 

 Persian Troubadour & Santa Claus

The old Haji, named Firuz or Firooz, is the troubadour who ushers in the new year with his song, dance and merriment. Haji Firooz symbolizes the rebirth of the Sumerian god of sacrifice, Domuzi, who was killed at the end of each year and reborn at the beginning of the New Year. Wearing an elaborate red costume which is a cross between a court jester, santa claus and perhaps a venician at carnival, the herald uses his tambourine and enlists a few fellow comedians to make the world laugh. Traditionally, Haji Firooz wears black make up and this is thought to have come from ancient times when the entertainment was provided by black slaves who, with their rather 'strange accents' for the Persians brought laughter to the people. Today?s modern Haji Firooz sings and dances through the streets with tambourines and trumpets spreading joy for Norooz. He often appears at gatherings and entertains by singing, dancing, telling stories and also a few good jokes. Children and adults all love Haji Firooz who, if you are lucky, will tell a few good tales like that of Amoo Norooz (Amoo Norouz) and other old Persian tales. Amoo Norooz, a distant relative of Haji Firooz is responsible for giving gifts to the children much like Santa Claus. He makes their wishes come true and ensures that they are happy and healthy for many years to come.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 7:23 PM  توسط نوشین  | 

خب  من یه توضیح کوچولو درمورد بازیگرا و نقشای این فیلنامه مون هم میدم.......

میخام نقشا رومعرفی کنم.. آخه داریم فیلمشو میسازیم ( البته اشتباه نشه به طور مجازی!!!)...

بازیگرای فیلم رو مینویسم و کسی که نقش اونو بازی میکنه رو داخل پرانتز!! برای اونایی که اگه پوسترو دیدن شاخ در نیارن!!!

شاهرخ خان ( حمید!). کاجول ( زهره). آجی دیوگان ( دنی!). رانی موکرجی ( مهدیه). کارینا کاپور(ماکا!). آکشی کومار ( عاطفه!!!!!!! ) . سلمان خان ( سحر!!!!). آیشواریا رای ( نوشین!). آبیشک باچان (کامیار). پریانکا چوپرا ( هلیا). و............ فرامرز قریبیان ( بازم دنی!!)...

درمورد نقشا تعجب نکنید آخه ما یه گریمور فوق العاده داریم که میتونه منو تبدیل به آکشی کومار کنه و خودشو شبیه سلمان خان!!! ... و اون کسی نیست جز سحر!!!

راستی اسم اینایی که میبینین بقیه اعضای این چند نفرن!! که البته از نویسنده های وبلاگ نیستن .... ما تقسیم کار کردیم! اونا دستشون جای دیگه بنده!!

اینم یه پوستر دیگه از فیلم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 1:15 PM  توسط عاطفه  | 

این چند نفر تقدیم میکند:تو الان دارلاگراهه

سرپرست نویسندگان:عاطفه         بازنویسی فیلمنامه:مهدیه

نویسندگان:عاطفه-زهره-مهدیه-سحر-نوشین-ماکا-حمید-دنی-کامیار.

Image hosting by TinyPic

به نام خدا

شاهرخ خان توي يه گروه تبهکاري خفن فعاليت داره،پليس چند ساليه دنبالشه اما هيچ کس تاحالا نتونسته که هويت اين رئيس بزرگ رو کشف کنه چه برسه به اينکه دستگيرش کنه.درست در نقطه مقابل يه گروه ديگه هم هست که حسابي رقيب گروه شاهرخ خانه.رئيس بزرگ اين گروه يه کم سري تره،آخه هيچ کس نميدونه که رئيس بزرگ گروه مقابل يه دختره و اون کسي نيست به جز کاجول!در کنار اين زندگي خفن و پر از هيجان شاهرخ خان و کاجول هر دو يه زندگي خيلي عادي هم دارن.شايد خيلي عادي تر از بقيه.صبحها از خواب پا ميشن و کاراي روز مره انجام ميدن. شاهرخ خان و کاجول تو زندگي عادي همديگرو ميشناسند.اونا با هم توي اداره ماليات کار ميکنند، اما هيچ کدوم نميدونن که اون يکي همون رقيب ديرينه ست.البته هر دو خيلي تلاش ميکنن که بفهمن رئيس بزرگ اون يکي گروه کيه ولي که موفق نشدند. كاجول يه آدم زرنگ هوشيار و تيزه ولي بر عكس، شاهرخ خان اهل شادي و تفريحه و بمو قعش هم خطر ناك!

 آکشي کومار پليسه و به تازگي پرونده اين دو گروه خرابکار رو به اون دادند اما هنوز که نتونسته هيچ کاري بکنه.کارينا دست راست کاجول تو گروهشه و کاجول حسابي قبولش داره.راني هم درست همين سمت رو تو گروه شاهرخ خان داره.آيشواريا هم توي گروه شاهرخ خان هست.

شاهرخ هر هفته يا هر ماه يه مهموني مي ده و توش از تمام آدم هاي بزرگ دعوت مي كنه و توی این مهمونی ها تنها كسي كه نمياد كاجوله. اما این بار كاجول براي اين كه از اين مهموني عقب نيفته كارينا رو براي جاسوسي مي فرسته و كارينا وارد جشن مي شه البته با يه قيافه ديگه كه كسي اونو نشناسه مهماني شروع مي شه .شاهرخ میخواد برقصه ؛مياد بالا و شروع مي كنه ولي با تغيير چهره!

اجو كي رات   هونا هه گيا        بانا هه  گيا       هونا هه گيا   .................

راني و  ايشواريا هم با هاش مي رقصن .كارينا هم  داره از تك تك آدمها  صحنه به صحنه عكس مي گيره.

تو اين مهموني قراره كه شاهرخ با همتاي هنگ كنگيش يه قرار داد خريد اسلحه ببنده . اين قرارداديه كه قبلا قرار بوده كاجول ببنده واسلحه ها رو بخره . ولي شاهرخ به جيانگ هو(همون همتاي هنگ كنگي) قيمت بالاتري پيشنهاد ميده و اين معامله ي شيرين از دست كاجول ميره حالا كارينا اومده تا محل وزمان تحويل اسلحه هارو بفهمه . حالا كارينا بايد يه كاري كنه... کارينا دورتادور سالني که اونا توش معامله ميکردن رو پر از ديناميت وفشفشه میکنه و به محض اينکه رقص تموم ميشه همه رو منفجر ميکنه و جیان هو از ترس درميره!

Image hosting by TinyPic

آيش از طرف کاجول وارد گروه شاهرخ خان شده و کار جاسوسي گروه شاهرخ رو بر عهده داره. از طرفي شاهرخ با ديدن ايش عاشق اون میشه.آيش وارد زندگي خصوصي شاهرخ خان میشه و براي كشف اطلاعات سري نقش يك معشوقه جديد رو در زندگي شاهرخ بازي ميكنه.چیزی که شاهرخ بارها از رانی خواسته بوده اما رانی برای اینکه شاهرخ پی به عشق زیادش نبره امتناع میکرد.

بعد از انفجار، اکشاي و سلمان خان (که تازه از امريکا برگشته و به گروه اکشاي معرفي شده) با شنيدن خبر انفجار و  رسيدن اين خبر که يه محموله بزرگ هروئين قراره تو مرز شمال مبادله بشه .با حدس اينکه اين دو خبر با هم مرتبطند يه سري تحقيقات رو شروع مي کنن.

اما همه غافل از اينن که فروشنده نتونسته با شاهرخ به توافق برسه و محموله رو کاجول خريداري کرده و الان تو منطقه نامعلومي تو شمال قراره تحويلش بگيره.آکشاي و سلمان خان که هنوز درگيره پرونده ن و چيز جديدي کشف نکردن.

آبيشک هم به گروه کاجول اضافه ميشه و همين طور که تو گروه کاجول سعي ميکنه خودي نشون بده کم کم و يواش يواش بعد از يه آهنگ خيلي رويايي ميفهمه بدجوري عاشق کاريناست اما چيزي بهش نميگه!از اون طرف كارينا از اون دختر شراس كه  اگه بفهمه يه پسري عاشقشه تمام تلاششو ميكنه تا اونو كاكوچش كنه. حالا هم كه فهميده ابيشك دوستش داره اونم الكي تريپ خاطر خواهي برداشته تا يه كم توي دلش به آبیشک بخنده.

شاهرخ هم فهمیده كه رييس بزرگ گروه رقيب قصد دور زدنشو داره برای همين همه ي اعضای گروه رو جمع ميكنه تا حال گروه مقابلو بگيرن.

اما تحويل محموله!تو همون منطقه شمالي درحالي که اجناس داشت مبادله ميشد يه سري آدم ناشناس ريختن به بزن بکش!اين آدماي ناشناس همون افراد گروه شاهرخ خانن،در اين گيرو دار کاجول با مواد و البته پولها فرار کرد و  سر شاهرخ خان و جیانگ هو بي کلاه موند!اما در اين بين آيش که جاسوس بود ، توسط افراد کاجول که نميدونستن اون جاسوس خودشونه لو رفت.

و حالا شاهرخ هم فهميده که آيش جاسوس بوده.شاهرخ هم آيشو دوست داره هم نميتونه وجود يه فرد خائن رو توي گروهش تحمل كنه.يعني براي شاهرخ خيلي سنگينه كه از عشقش رودست بخوره

از طرفي اگه راحت از اين گناه آيش بگذره ديگه بقيه براش تره هم خورد نميكنن. واسه همين تصميم ميگره در كمال عشق وبا اندوه آيش رو بكشه. شاهرخ به بهانه اي ايشو ميكشه تو اتاق و اسلحه رو ميذاره رو شقيقه ي آيش. در اثر سرماي اسلحه تمام بدن آيش يخ ميكنه وشاهرخ در حاليكه ميگه:  I Love You Aish! اونو ميكشه...شاهرخ بعد از کشتن آيش اون رو عاشقانه در آغوش ميگيره و در همين لحظه با صداي فرياد شاهرخ يه آهنگ غمگين شروع ميشه.

بعد از اون ماجرا شاهرخ تا مدتها دچار اندوه و عذاب وجدانه.اما تو گروهش تنها کسي که ميدونه رئيس بزرگ چشه و براي چي اينقدر ناراحته و عصبانیه رانيه.راني سعي ميکنه که با عشق زيادي که به شاهرخ داره جاي خالي آيش رو براي اون پر بکنه ، غافل از اينکه شاهرخ کم کم متوجه علاقه ي عجيبش به دختر دست و پا چلفتي و خنگي ميشه که توي اداره ي ماليات همکارشه(همون کاجول)و در طول يک مهموني که به مناسبت تولد رئيس اداره برگزار شده شاهرخ و کاجول با هم آهنگي رو اجرا ميکنن که باعث ميشه هر دو بفهمن که به ديگري علاقه ي شديدي دارن اما به خاطر شغل واقعيشون توي باند تبهکاري و به خاطر حفظ جون طرف مقابل اين علاقه رو مخفي ميکنن.از اون طرف آکشي به شدت درگير عشق کاريناست و کاجول هم به شدت از اين موقعيت به نفع گروهشون استفاده ميکنه!سلمان هم يه روز که با آکشي به يه رستوران رفته بوده به خيال خودش به طور اتفاقي راني رو ميبينه و گلوش به شدت پيشش گير ميکنه،غافل از اینکه شاهرخ براي به دست آوردن اطلاعات از پليس و همين طور گمراه کردن اونها در بعضي مواقع راني رو سر وقت سلمان فرستاده.

اما داستان عاشق شدن آکشی اینجوریه:.توي يکي از سفرايي که کارينا براي يکي از ماموريتها به همون شهر شمالي رفته آکشي هم که از موضوع خبر داشته به اونجا میره در حين عمليات آکشي که متوجه ميشه کارينا مسئول گروهه ميره سراغ اون اما تا کارينا برميگرده و به اکشي نگاه ميکنه آکشي ناخداگاه غش ميکنه..... کارينا هم طي اين موضوع کمي محو آکشي شده منتظر ميمونه تا بهوش بياد بگه چي شد که يه دفعه .... اينجوري ميشه که کارينا و آکشي هم به هم علاقه مند ميشن!!!

راني اصلا علاقه اي به سلمان نداره چون سلمان يه نظاميه و نميتونه احساساتش رو خوب بيان كنه در ضمن خود راني هم دل در گرو عشق كس ديگه اي داره ولي به خاطر موقعيت كاري بايد نقش دختري رو بازي كنه كه مثلا عاشق سلمانه. كارينا هم كه اولين باره از ته قلبش عاشق كسي شده بين دو برزخ گير كرده :كاجول كه بهترين دوستشه و اكشي كه عزيزترين عشقشه. براي همين تصميم ميگيره كه بره پيش اكشاي وبهش همه چيز رو بگه كه اگه اونم واقعا ميخوادش بايد براي رسيدن به اون كاري بكنه كه زندگي اكشاي رو به كلي تغيير ميده... بعد از کلي صحبت به جاي آکشي اين کاريناست که تصميم ميگيره عوض بشه و با آکشي بمونه به جاي کاجول!

کارينا از پيش آکشي برميگرده پيش کاجول که بهش بگه اونو به اروپا منتقل کنه تا از اونجا مشتري براي خريد اورانيوم هايي که از ايران دزديدن پيدا کنه تا تو اين موقعيت بتونه مخ آکشي رو هم بزنه و اوني که کاجول ميخواد بشه اما کاجل بعد از حرفهاي اونها در رو باز ميکنه و جسد آکشي رو ميندازه تو آکشي هنوز کامل نمرده و همچين يه نفسي ميکشه بعد هم کاجول عکسهاي روز قبل اون دوتا که يواشکي رفته بودن گردش رو نشون کارینا ميده همچنين نوار ضبط شده اي که نشون ميده اونها ميخان از اروپا به سمت پاناما فرار کنن تا کاجول پيداشون نکنه ، در اين لحظه کارينا بلند با فریاد به کاجول میگه: تو قاتلي ، تو از عشق هيچي نميفهمي.... بعد هم مياد دست ميندازه دور گلوي کاجول که يه هو صداي تير مياد و کارينا نقش زمين ميشه و دوربين زوم ميکنه رو اسلحه اي که دست کاجوله!در اين لحظه آکشي خودشو ميکشه نزديک کارينا و دستشو ميگيره و بعد با دو تا I Love You دو تايي ميميرند !!!!

سکانس بعدي اداره پليسه که نشون ميده سلمان خان وارد ميشه و يهو رئيسش صداش ميکنه تو اتاق ، اونجا بهش ميگه که موضوع گنده تر از اين حرفهاست که اونو آکشي حريفش باشد و اون بايد پرونده رو تحويل نيروي ويژه بده در همين لحظه نماينده نيروی ويژه که همون آجي ديوگانه و يه نفر ديگه هم همراش مياد تو .رئيس سلمان آجي رو معرفي ميکنه بعد مياد همراهشو معرفي کنه که چون نميشناختتش مِن مِن ميکنه که همون موقع آجي ، فرامرز قريبيان رو که نماينده اينتر پل در ايران هست رو معرفي ميکنه و ميگه که ايشون براي همکاري و نظارت بر عمليات از ايران اومدن !

سلمان شاکي ميشه و ميره پرونده رو مياره و ميگه اصلا براي خودتون من اصلا وقت اينجور کارها رو ندارم که يه هو يه پليس مياد تو و ميگه : قربان قربان جسد آکشي رو پيدا کردند سلمان بدو بدو به محل کشف جسد ميره اونجا با ديدن جسد گريه و زاري ميکنه و با ديدن جسد کارينا ميفهمه که جريان مربوط به همون پرونده است براي همين میره سراغ آجي و فرامرز و با عصبانيت ميگه اين پرونده مال منه و شما حق نداريد رو اين پرونده کار کنيد بعد از چند لحظه که حالش بهتر ميشه مياد و از اونها خواهش ميکنه که اون رو تو اين پرونده شرکت بدن اونها هم قبول ميکنن به شرطي که تو کارش با اونها هماهنگ باشه !

Image hosting by TinyPic

نيروي پليس که حالا تقويت طي يک عمليات خيلي مهم يه محموله اسلحه از گروه کاجول و يه محموله بزرگ مواد از گروه شاهرخ خان رو به دست مياره.

اما خبر دادن به شاهرخ و کاجول خيلي جالبه..... اونا سرکار تو اداره ماليات پشت ميزشون نشستن و دارن به همديگه نگاه ميکنن که يه دفه تلفن هردوشون باهم زنگ ميخوره؛و هردو وقتی تلفن رو جواب میدن یه دفعه  با هم فرياد ميزنن OH…Sheet و تا متوجه ميشن که کجان زود خودشونو جمع و جور ميکنن و ازهم به سرعت خداحافظي ميکنن و میرن سر وقت قضیه.

اما شاهرخ و کاجول به فکر افتادن که بايد هرجور شده اون محموله ها رو از پليس پس بگيرن شاهرخ خان با استفاده از راني و اطلاعاتی که از سلمان به دست آورده محل اختفاي مواد رو پيدا میکنه

اما اون فعلا نميتونه رو برگردوندن محموله حساب کنه... چون فعلا پليس رو مساله قتل حساسه و داره تحقيقات ميکنه و هرگونه ريسک فعلا درست نيست...

این وسط یه مسئله ی دیگه هم مطرحه.کارينا در واقع کشته نشده

کارينا در واقع يه خواهر دوقلو داشته و اون روز کارينا نبوده که کشته شده و اون خواهر دوقلوي کارينا بوده که براي ديدن اون و اکشاي اومده بوده و به دست کاجول کشته میشه.

حالا کارینا با کينه اي که از کاجول تو دلشه ( به خاطر کشتن خواهر و نامزدش!!!) تصميم مي گيره با پليس همکاري کنه.براي اين کار يه دليل محکم ديگه هم داره...فرامرز!...اون قبلا از طريق آکشي با قريبيان آشنا شده بود و حالا فکر ميکنه هيشکي مثل فرامرز نميتونه جاي خالي اکشي رو براش پر کنه.

از طرفي شاهرخ خان که به وسيله ي راني از محل اختفاي محموله ي خودش با خبر ميشه ، در حال طرح يه نقشه براي حمله به اونجاست تا محمولشو نجات بده...

کاجول هم به وسيله ي پريانکا(یکی دیگه از اعضای گروهش) يواش يواش به سلمان نزديک ميشه تا از اندوه اون براي مرگ دوستش استفاده کنه و اون رو به سمت خودشون بکشه!پريانکا خودش رو دوست کارينا معرفي ميکنه و با سلمان همدردي ميکنه!پريانکا وقتي ناراحتي شديد سلمان رو ميبينه و همين طور متوجه مشکل اون با اداره ي پليس ميشه براي اينکه قال قضيه رو بکنه سلمان رو با خودش به محل مخفيگاه گروه ميبره تا با رئيس بزرگ گروهشون(کاجول) ملاقات بکنه و به کمک اون انتقام آکشي رو بگيره...

سلمان در حالي که فقط پشت سر رئيس بزرگ رو ميبينه همه ي اطلاعات رو تحويل اون ميده و بهش قول ميده که به خاطر گرفتن انتقام دوستش هم که شده با اونها همکاري ميکنه!

کاجول نقشه ي حمله به محل اختفاي محموله رو طراحي ميکنه و به درخواست سلمان يکي از پستهاي خطرناک رو که احتمال کشته شدنش زياده ولي در عوض احتمال ديدن و کشتن قاتل آکشي هم وجود داره به سلمان ميسپره.(اون نمیدونه که قاتل آکشی الان جلوی روش نشسته!)

روز موعود فرا ميرسه....روزي که هم شاهرخ و هم کاجول براي حمله به محموله هاشون که توي يک انبار بزرگ خارج از شهر نگهداري ميشه اون روز رو انتخاب کردن....

امروز همون روزه...روزی كه بايد برن سراغ محموله ها . قريبيان كه احتمال ميده خلافكارا براي پس گيري محموله هاشون بيان خودشو چندتا مامور ديگه براي مراقبت به انبار ميره .

گروه كاجول به فرماندهي خود كاجول البته همه با روبند اول از همه به انبار ميرسن . پليس كه متوجه حضور اونها ميشه باهاشون در گير ميشه . تو همين موقع گروه شاهرخ هم از همه جا بي خبر سر ميرسه . اونا هم قاطي درگيري ميشن و از اينجا صحنه اسلوموشن ميشه !در گیرودار درگیری يه تير به سمت شاهرخ شليك ميشه ولي چون اسلو موشنه شاهرخ گلوله رو ميبينه و جا خالي ميده!كاجول و شاهرخ كه هر دو نقاب دارن از شلوغي استفاده ميكنن و جفتشون باهم به سمت محموله ها ميرن اينجاس كه باهم رودر رو ميشن و اسلحه هاشون رو به سمت هم ميگرن تو اين لحظه كاجول با يك حركت چرخشي ميره تو شيكم شاهرخ و وقتي مياد از دست شاهرخ فرار كنه شاهرخ نقاب كاجول رو از پشت ميكشه  و مو هاي كاجول از پشت تو هوا پريشون میشه.شاهرخ هم وقتي ميبينه طرف مقابلش کیه خشکش ميزنه! باورش نميشه که رئيس بزرگ گروه مقابل همون دختر تو اداره ست. کاجول که بهت شاهرخ رو(که هنوز نقاب داره) ميبينه اسلحه رو خيلي سريع به سمتش ميگيره تا اونو بکشه، اما شاهرخ يه دفعه داد ميزنه صبر کن... منم ، شاهرخِ تو!!!(تومهارا شاهرخ!)کاجول اهميت نميده و ميخواد که بکشتش .... شاهرخ با سرعت نقابو برميداره و اين جاست که کاجول هم خشکش ميزنه! صداي تير باعث ميشه اين دوتا از هپروت دربيان! شاهرخ بي اختيار کاجولو ميکشه دنبال خودش و بااون فرار ميکنه.همچنان درگيري ادامه داره..... اما درلحظه اي که تيري به سمت راني شليک شد... يه نفر با شتاب اونو عقب کشيد و نجاتش داد؛اما اون سلمان نيست!آجي  این کار رو میکنه!آجي راني رو از قبل ميشناخته... و برای همين هم نجاتش میده. راني که آجي رو اون وسط ميبينه گيج ميشه اما وقت نداره و به سرعت فرار ميکنن.

در گيري تموم شد...پليس چند نفر از افراد هر دو گروه رو دستگير کرد و چند تايي رو هم کشت شاهرخ و کاجول به سرعت از محل درگيري فرار میکنند و توي پيچ يه کوچه مخفي ميشن...

حالا وقت تصويه حساب رسيده!ديگه هر دو تا از راز هم با خبر هستند...توي فلاش بک ذهن شاهرخ صحنه ي کشته شدن آيشواريا تکرار ميشه و در فلاش بک ذهن کاجول تصوير جسد کارينا شکل ميگيره(کاجول هنوز نميدونه که اوني که کشته شده کارينا نيست!)هر دو از اون يکي تا سر حد مرگ عصباني ميشن و توي همون کوچه در يک لحظه ي غافلگيرانه به سمت هم اسلحه ميکشن! شاهرخ زل زده تو چشم کاجول و تمام صحنه هاي دوستي شون تو ذهنش مرور ميشه و اين صحنه ها کات ميخوره به صحنه ي مرگ آيش!کاجول هم همين وضعيت رو داره....حالا وقت اينه که يکي تصميمش رو بگيره...کاجول فرياد ميکشه:بزن!

شاهرخ گاردشو محکم تر ميکنه...آماده ي شليکه....صحنه ي مرگ آيش مدام تکرار ميشه...انگشت شاهرخ روي ماشه آماده ي چکاندنه...اما در يه لحظه شاهرخ فرياد ميکشه:من نميتونم!! و اسلحه شو پرت ميکنه و به سمت کاجول ميدوئه و کاجول هم اسلحه شو ميندازه و ميدوئه سمت شاهرخ که در همين لحظه صداي يه تير بلند ميشه و شاهرخ در چند قدمي کاجول نقش زمين ميشه....وقتي شاهرخ ميافته  پشت سرش راني اسلحه به دست ایستاده!

راني در حالي که داره گريه ميکنه اسلحه شو ميندازه و به سمت شاهرخ ميدوئه!!!اون سر شاهرخ رو در آغوش ميگيره و براش از عشق زيادش به اون ميگه و اينکه نميتونه اون رو براي يکي ديگه ببينه....

در همين لحظه آجي و سلمان هر کدوم از يه سمت کوچه پيداشون ميشه!

 صحنه رو يه بار ديگه مرور ميکنيم:شاهرخ روي زمين افتاده و سرش توي بغل رانيه...کاجول هم کمي اونورتر رو زمين نشسته و ديگه ناي بلند شدن نداره...سلمان و آجي هم هر کدوم از دو سمت مخالف به اين صحنه رسيدن.

آجي ميره سمت راني و اون رو از کنار شاهرخ بلند ميکنه...شاهرخ به سختي نفس ميکشه...کاجول کم کم به خودش اومده به زحمت خودشو به شاهرخ ميرسونه جاي قبلي راني قرار ميگيره...سلمان که کمي بيشتر از بقيه حواسش به اوضاع هست آمبولانس خبر ميکنه...

شاهرخ با اون حال خرابش از کاجول به خاطر همه چيز معذرت خواهي ميکنه و اون جمله ي معجزه آسا رو بالاخره به زبون مياره:I Love You!...

 

 Image hosting by TinyPic

از اون طرف آجي راني رو کمي از معرکه دور ميکنه تا آرومش کنه!و طي يک شوي 20 ثانيه اي شدت علاقه ي آجي به راني مشخص میشه و طي همون شو راني ميپذيره که به جاي عشق به شاهرخي که ديگه از دستش رفته عشق آجي رو قبول کنه!

آمبولانس از راه ميرسه و شاهرخ به بيمارستان منتقل ميشه در حالي که کاجول هم همراهشه!

آجي و راني هم در کنار هم به سمت انتهاي کوچه و به سمت غروب حرکت ميکنن!!!

تصوير روي سلمان که حالا ديگه هيچي براش نمونده بسته ميشه!!!!

آخرین شوی فیلم مراسم عروسی شاهرخ خان و کاجوله.

از اون طرف فرامرز هم موفق ميشه اون اورانيوم هاي دزيده شده رو با سربلندي به کشورمون برگردونه و درحالي که کارينا کنار دستشه با هم از پله هاي هواپيما ميان پايين!!...

آبيشک و پريانکا هم هرکدوم تصميم گرفتن زندگي جديدي رو شروع کنن و بر عکس شاهرخ و کاجول که حالا با رانی و آجی یه تیم شدن کار خلاف رو برای همیشه کنار بگذارند.

                                                                            پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 11:47 PM  توسط مهدیه  | 

توضیحش یه کم مشکله... یکی از شاهکارهای این چند نفر!فیلمنامه ی این چند نفر!

خوب راستش باز سازی مجازی فیلمهای بالیوودی که می دیدیم از خیلی وقت پیش یکی از مهم ترین سرگرمیهامون بود ولی بعد تصمیم گرفتیم که خیلی بیشتر از قبل این سرگرمی رو این چند نفریش کنیم!فیلمنامه مون حاصل همون خصوصی سازیه.... یه تلاش فکری و مجازی برای به ثبت رسوندن همه ی اون چیزهایی که دوست داشتیم تو فیلمها اتفاق بیفته و نمیشده! حالا ما این کار رو خودمون شروع کردیم...

اسامی نقشها بر مبنای بازیگرهایی که میشناسیمشون و دوستشون داریم انتخاب شدن و اسم فیلم چیزی شبیه یک دیالوگ معروف توی فیلمیه که هممون به اتفاق هم خیلی دوستش داریم ....

شاید خنده داره...شاید عجیب!شاید بچه گانه است...شاید هم خیلی تخیلیه!اما هر چی که هست حاصل اولین تلاشمونه و خیلی هم دوستش داریم!اولیش بود ولی مطمئنا آخریش نیست!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 11:38 PM  توسط مهدیه  | 

به مناسبت انتخاب هرتیک به عنوان بهترین بازیگر مرد امسال ............مروري بر فيلم دووم2 هيجان انگيزترين فيلم سال 2006

دووم2 سر وصداي زيادي در باليوود ايجاد کرده و عنوان پر هيجان ترين فيلم سال رو به خودش اختصاص داده...اين فيلم که ادامه دووم هست بسيار با استقبال روبرو شد و به بهانه موفقيت اين فيلم ميخواييم مروري داشه باشيم ....

جان ابراهام در نقش کبير در قسمت اول دووم فردي شرور و تبهکار بود که با ايفاي خوب نقشها تونست توجه زيادي رو به خودش جلب کنه اما در قسمت دوم هريتيک روشن جايگزين او شد و براي اولين بار در نقشي منفي حضور پيدا کرد و ايشواريا هم شريک و همدست او در اعمال خلافکارانه اش هست...

هريتيک در اين قسمت جديد نقش يک جنايتکار بين المللي رو به نام اقاي الف بازي ميکنه که وسعت ديد و ميدان عمل زيادي براي کارهاش بوجود مياره ...به جز تبهکاري..اقاي الف استعداد خاصي در جلب توجه دخترها و خانمها داره و اين باعث محبوبيت زيادش در بين اونهاست...

ابيشک باچان در نقش جي ديکشيت در هردو قسمت دووم حضور داره و يک افسر شجاع و وظيفه شناسه که اماده است تا با هر جرم و جنايتي مبارزه کنه و اون رو از بين ببره و حالا اقاي الف مرموز و تبهکار هدف او شده که ميخواد هرطور شده دستگيرش کنه...

سونالي بس يک افسر برجسته و از نيروهاي ويژه پليس است که بسيار زيبا و جذاب هست و توجه همه رو به خود جلب ميکنه...اين نقش رو در دووم2 بيپاشا باسو بر عهده داره...او تيرانداز ماهري هست و هرگز تيرش خطا نميره ...سونالي با ظاهري دلربا و قشنگ شباهت زيادي به پليسها نداره و همين مسئاله باعث گمراهي خيليها ميشه...

ايشواريا در دووم2 نقش دختري جوان و پر شور وشر به نام سونهري رو بازي ميکنه اعتقاد به زندگي در لحظه داره و ميخواد هميشه شاد و خوشحال باشه و اوقاتش رو اونطور که دوست داره بگذرونه...او بسيار تنوع طلبه و بعد از مدتي با اقاي الف اشنا ميشه و زندگيش دگرگون ميشه و هيچ چيز براي او مثل قبل نميشه...

اداي چوپرا هم مثل قسمت اول دووم نقش علي رو ادامه ميده...علي همچنان ساده لوح و زود باور و اصلاح ناپذير است و همش به دنبال شريک زندگيش ميگرده . علي در اين قسمت عضوي از پليس شده و با جي ديکشيت همراهي ميکنه در حاليکه جي همچنان در حال غر زدن و دعوا کردن اوست و مثلا سعي داره اصلاحش کنه...اما ظاهرا علي اصلاح نشدني به نظر ميرسه...

داستان دووم2 در يکي از قديميترين بيابانهاي جهان به اسم ناميب اتفاق ميافته که خط راه اهن پرت و دور افتاده اي در اون وجود داره که يک خانواده سلطنتي قصد عبور از اون رو دارن...همه چيز به خوبي پيش ميره تا اينکه در يک حادثه تاج قديمي و گران اين خانواده به سرقت ميره و جي و همراهانش مامور پيگيري اين پرونده و به دام انداختن سارق ميشن... داستان پليسي و تعقيب و گريز از همين جا شروع ميشه و از ناميب به گوا و از راجستان تا برزيل هم ادامه پيدا ميکنه و بدين ترتيب بزرگترين و سرگرم کننده ترين فيلم ماجرا جويانه و هيجاني سال(دووم2) رقم خورد..............

البته این مطلب رو حمید باید میذاشت!! حمیدم از خودمونه اما خب به قول خودش تنبله  پس من این کارو میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!  
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 1:29 PM  توسط عاطفه  | 

عاقبت يك اقا پسر ضايع:

دختر در پياده رو مشغول قدم زدن است و نگاهش به رو بروست.

پسر موازي با او و در حالي كه گردنش با زاويه ي 90 درجه چرخش كرده است راه ميرود!!

پسر:ببخشيد ميشه يه ادرس ازتون بپرسم؟

دختر ساكت است.

پسر:خيلي نزديكه ها! ! ادرسو ميگم.

پسر:من انقدر پسر خوبي ام.

پسر:زبونتو گربه خورده يا تاكتيكت اينه؟!

دختر ساكت است.

پسر:شماره بدم يا id .

به سر يك چهار راه رسيدند و چراغ عابر پياده قرمز مي شود. دختر مي ايستد ولي

پسر حواسش نيست وبه راه خود ادامه ميدهد . صداي ترمز يك وسيله ي نقليه ي سنگين و برخورد يك شي گوشتي با اتوبوس به گوش ميرسد حالا ميتونين اقا پسرو با كاردك جمش كنين.(سحر در ضمن ازدواج به سبك ايراني هم مال من بود پوپك جون گرچه من و عاطفه نداريم)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 1:32 PM  توسط سحر  | 

سلام به همه ی عزیزان

یادم رفت اول خودمو معرفی کنم خوب من نوشین هستم ۲۱ سالمه ودانشجو هستم اگه همه مطالبو قشنگ بخونین میبینی که من وعاطفه ومهدیه وایه وسحر وزهره وپوپک و.... چجوری همو پیدا کردیم ومتوجه شدیم که علایقمون خیلی بهم نزدیکه وبا هم خیلی وقته دوست هستیم .

عاطفه جون در قسمت بالیوودی وبلاگ منهم میتونم کمکت کنم.

اینجا به همه ی دوستان خوبم وبچهای این چند نفر که خیلی دوسشون دارم میخوام بگم که همیشه براتون ارزوی موفقیت وسربلندی دارم ودوستتون دارم!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 4:12 PM  توسط   | 

چقدر هر روز تقويم را مي شمارم تا به فردا برسم به فردا كه خورشيد طلوع مي كند ... هر چند كه من دلم هميشه شب را خواسته است ... امروز مي خواهم قصه خودم را برايت بگويم .. يك قصه بسيار ساده .... روزگاري پرتلاش و بدون التهاب ... .. سراسر فراز و نشيب كه طي نمودم مثل همه ... مثل شما... اما هميشه ذهن خسته خويش را در انتهاي جاده مواجه با اين سؤال يافته ام كه تمام من همين بود ؟ ... نمي دانم چرا دوباره گنگ شده ام ... چرا دچار هيجان نمي شوم و چرا خمود شده ام ... ترا كم دارم .. تو را كه هميشه مخفيانه از لاي يك پنجره نگاهم كردي و هر وقت ديدمت نگاهت را دزديدي ... تو از خوبي گفته اي .. از زيبايي ... از سفر .. از قدم زدن .. از همه چيز و هيچ چيز .. اما تو هيچ وقت يكرويه نبودي  من ترا محكوم نمي كنم كه ذهن خويش را مي كاوم ... من گفته بودم كه امپراطور دشت طلايي همان جاناتان كوچك درياچه است ..  ... و همشه با خود تكرار كردم : « .. گفتند چشم انتظار بارانيست دشت باكره ... تا جنگلي بروياند سبز .. چون ابر برآمديم از اقيانوس روياهامان .. تمام خود را باريديم بيدريغ ... افسوس روسپي يائسه اي بود دشت و تمام پاكي ما را در مرداب سينه اش به هرزگي فروخت ... » راستي ؟ نه ترا محكوم نمي كنم ... گمان بد مبر .. من ترا هميشه عزيزتر از ذهن خويش در لانه كوچك فكرم نگه داشته ام به دور از گزند فكر

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 4:2 PM  توسط   | 

"پيوند عشق"

هر پيوندی به تنهايی هدف نيست . عشق هدف غايی است . اگر پيوند به عشق می انجامد ، زيباست و نيكو . اگر ويرانگر عشق است از اين پيوند چه حاصل .
عشق قائم بر دو عامل است : بايد ريشه و آزادی داشته باشد . بايد هنر اعتماد كردن را آموخته باشد .
بر عليه كسی بودن ، به معنای پيوند داشتن نيز هست . وقتی بسيار دشمنی می ورزی ، بسيار و بسيار در پيوندی . ماهيت پيوند چنين است ، تو با دشمن خود نيز در پيوندی ، گاه بيش از آن كه با دوست .
آنكو كه اعتماد می كند .... مهم نيست كه به چه چيزی اعتماد می كند ، همين اعتماد حاكی از معصوميت اوست . حتی اگر بدليل اعتماد ، فريب بخورد ، مهم نيست . چون ارزش اعتماد بسيار فراتر از چنين فريبی است . می توانی همه چيز را از او بگيری ، ولی اعتماد او را هرگز .
ار در شور بختی ديگری را جستجو كنی ، پيوند نادرست است . و اگر در خوشبختی ديگری را بجويی پيوند حاصل هرگز نادرست نخواهدبود . آری در خوشبختی ديگری را بجوی .

 


عشق با درد همراه است . چون رشد را موجب می شود . عشق با درد همراه است چون عشق چنين می طلبد .
عشق با درد همراه است . چون عشق دگرگون می كند . عشق با درد همراه است چون در عشق نو زاده می شوی .
هستند كسانی كه با احساسات خود كنار می آيند و هستند كسانی كه با همين احساسات می جنگند ، ولی هر دو اين احساسات خواهند ماند . بايد از دايره ی اين پيوند رها گردی . بايد تماشاگر باشی ، يك ناظر .
شهامت به معنای زندگی در پيوند با ديگران و در عين حال مستقل باقی ماندن است . انسان نوين ، انسان با شهامت خواهد بود . در گذشته تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می كرده اند ، گونه ای اين دنيايی و گونه ی آن دنيايی .
ولی هر دو ابله بودند . انسان بی باك كسی است كه در اين جهان زندگی می كند ولی به اين دنيا تعلق ندارد .
عاشقی خلاقانه ، ايده ايست بسيار عظيم . عشق بورز نه به خاطر ايجاد پيوند بين دو شخص ايستا ، عشق بورز همچون گردابی زاينده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پر تب و تاب ، با حركاتی چنان سريع كه نتوان دريافت كه كدام عاشق و كدام معشوق است . و رقص ادامه می يابد ژرفتر و ژرفتر ، رقصنده ها محو می گردند و تنها رقص باقی می ماند .
آنانكه از پيوند می گريزند ، از خود هراسانند ، چون در پيوند است كه آشكار می شوند ، در پيوند است كه بازتاب می يابند .
عشق به مثابه يك پيوند رخ می نمايد اما در خلوت پرف آغاز می گردد ، هنگامی كه به تمامی در تنهايی خود خرسندی ، هنگامی كه مطلقاً به ديگری نيازمند نيستی ، وقتی حضور ديگری يك احتياج نمی نمايد ، آنگاه است كه توانايی دريافت عشق را خواهی داشت . اگر وجود ديگری نياز تو باشد ، تنها می توانی بهره كشی كنی . تزوير كنی ، مسلط شوی ، اما عشق نمی توانی بورزی
اگر ايجاد پيوند آزاد باشد ، با آزادی همراه است (باشد) ، شادی از راه خواهد رسيد ، چون آزادی ارزش غايی است ، چيزی از آن بالاتر نيست .اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت كند ، عشق تو عين بركت است ، و اگر سوی بردگی براندت نه بركت بلكه ذلت است

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 4:0 PM  توسط   | 

وضعيت اين گونه مي باشد.سکوت....... جوابهاي سربالا......پريشان خاطري........ در اين شرايط مي خواهيد موي سر خود را بکنيد. واقعا ديگر فکري به ذهن تان نمي رسد که چه بکنيد.عذر خواهي از همسر يا نامزدتان ممکن است مشکل به نظر برسد بخصوص زماني که بر سر مسئله يا موضوعي با هم چندين بار مخالفت مرده باشيدو ممکن است در خود توان گفتن متاسفم را نبينيد. هر چند هر کاري را که فکر مي کرديد به او مي فهماند از کرده خود پشيمان هستيد را انجام داده ايد.اين مطالب چندين روش جهت عذر خواهي مطرح شده است اين به روش ها حل و فصل نمودن اختلافات و عبرت گرفتن از تجارب خواهد انجاميد.
1-
انتقاد را با گشاده رويي بپذيريد
در مجادله اي که هر دوي شما تصور مي کنيد حق با شماست و مشکل مربوط به طرف مقابل مي باشد به ويژه اگر قبلا نيز مکررا بر سر موضوع فعلي بحث کرده ايد, لطفا انتقاد همسر خود را با روي باز و به راحتي گوش کنيد.
2-
آنتراک دهيد
در اوج بحث فشار خونتان بالا مي رود و تپش قلبتان بالا مي رود و ممکن است چيز هايي بگوييد که لزوما بيان آنها منظوري نداريد . هميشه به مکاني خلوت نياز داريد که در آن از هم جدا شده آرام گرفته و افکار خود را جمع کنيد.
3-
گذشته را ياد آوري نکنيد
به چيزي که اکنون در حال روي دادن است توجه کنيد . اتش آور معرکه شدن راهي به جايي نخواهد برد و با فراموش کردن گذشته زودتر به توافق مي رسيد.
4-
به او بگوييد که دشمن اش نيستيد
اگر به آرامي در مورد موضوعي بحث مي کنيد و همسرتان به يکباره صدايش را بالا برده و از کوره در مي رود کافي است به طرفش رفته و او را نوازش کنيد دست خو را به آرامي در دستش قرار دهيد تا بفهمد که اين مجادله بي اهميت است.
5-
محيط دور برتان را درست کنيد
محيط اطراف تاثير مستقيمي روي احساسات ما دارد. عصبانيت يک احساس خشن است اما با مراقبت همراه با توجه محبت آميز هميشه مي توان آن را کنترل کرد.
6-
مشکل ترين کلمه را به زبان بياوريد
يک عذر خواهي واقعي مي تواند يکي از دشوارترين پيشنهاداتي باشد که ما ارائه مي دهيم! بر خلاف تصور عموم همه افراد قادر به زبان آوردن اين کلمه بوده و تا به حال هيچ کس بعد از گفتن آن غش نکرده است.
7-
جمله اي دلپذير به او بگوييد
گاهي اوقات فراموش کردن حرفهاي آزار دهنده کسي که دوستش داريد مشکل به نظر مي رسد اما اگر چيزي قابل تعريف را با آن بياموزيد روبه رو شدن با مسائل بسيار آسان تر خواهد شد.
8-
بگوييد که دوستش داريد.
هنگامي که مي خواهيد به حالت اشتي و صلح برگرديد به دوستتان بگوييد که دوستش داردي. اطمينان دادن در مورد اين موضوع که احساس شما نسبت به همسرتان هيچ گاه و تحت هيچ شرايطي تغيير نخواهد کرد,بسيار خوب است.
9-
براي عصر برنامه ريزي کنيد
بعد از اينکه در خانه اوضاع آرام شد براي آزاد شدن فکرتان از مجادله براي انجام فعاليت تفريحي آماده شويد اگر همسر يا نامزادتان قبلا براي رزرو بليط سينما يا هر چيزي اقدام مي کرد اين بار شما پيش قدم شويد و اين کار را انجام دهيد.
10-
ببخشيد و فراموش کنيد
عذر خواهي تنها به اين معناست که بگوييد متاسفيد بلکه بايد آن اتفاق را براي هميشه فراموش کنيد. در حقيقت فراموشي باعث مي گردد که مسئله مورد نظر راه بازگشت و سرايت دوباره به رابطه تان را نداشته باشد

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 3:58 PM  توسط   | 

اندر مجلس خواستگاري.....

خانواده دختر وپسر همه در پذيرايي خانه جمع هستند.

دختر وپسر زير زيركي همديگر رو نگاه ميكنند.

پدر دختر:خب به سلامتي.

پدر پسر:مباركه! !

خاله دختر:چقدر به هم ميان .

عمه پسر:ايشالا به پاي هم بميريد! !

عمه خاله دختر:كي عروسيه حالا

پدر پدر پسر)ايشان به علت كهولت سن توانايي صحبت كردن ندارند)

دختر خاله مادر دختر:هر چه زودتر بهتر.

دختر عمه خواهر پسر:حالا چه عجله ايه.

دختر عمه خاله دختر:اوا ! زودتر بايد بشه به ما نمياد !

عمه زاده مادر پسر:به ما كه مياد خوبم مياد !

دختر خاله خاله...خاله دختر:افادهها طبق طبق سگا به دورش وق ووق.

عمه عمه عمه پسر:اي نفس كش ! حمله ميكنيم !

در اين لحظه پدر دختر كارد ميوه خوري را برداشته و به شدت به تعقيب برادر پسر مي پردازد.

پدر پسر هم با يك حركت ماتريكسي روي هوا بلند شده و جفت پا توي سينه ي اصغر , بقال محله ي دختر مي گذارد.

دختر وپسر كماكان زير زيركي همديگر را نگاه مي كنند. برادر فرصت طلب دختر هم رفته بين بعضي مهمان ها تا انها را جدا كند.

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 1:1 PM  توسط سحر  | 

«کينگ خان» در سالي که گذشت...

کلا 2006 سال خيلي خوبي براي باليوود بود,‌فيلمهاي پرفروش زيادي اکران شد و سينماي هند تا حد زيادي متحول شد. براي پادشاه ما هم 2006 نسبت به 2005 سال پربارتري بود. دو تا از معروفترين و پرفروشترين فيلمهاي سال مال شاهرخ بود و در يه پروژه ي بزرگ شرکت ياش راج هم بازي کرد. شايد مهمترين کارهايي  که بشه شاهرخ رو در سال 2006 باهاش ياداوري کرد اين سه عبارت باشن: Kaun Banega Crorepati, DON, KANK اين سه تا برنامه هايي بودن که باعث شدن شاهرخ در طول سال مدام در خبرها باشه و هرروز يک يا چند خبر جديد راجع بهش تو رسانه ها پخش بشه.

Image hosting by TinyPic

از اول سال اگه شروع کنيم,‌ نيمه ي اول سال اتفاق خاص و قابل توجهي براي شاهرخ نيافتاد,‌مهمترين خبري که اونموقع پخش شد جنجال مربوط به فيلم ماشين زمان بود که قرار بود توسط رام گوپال ورما تهيه بشه و بعد بهم خورد,‌فکر کنم همه در جريانش هستين اونموقع زياد راجع بهش نوشتيم و حرف زديم...يه سري شايعه هم درمورد اختلافش با آميتاب و آبهيشک بود که حتي ميگفتن شاهرخ به خاطر اختلاف با اونا در مراسم آيفا شرکت نکرده, ولي دليل عدم حضور شاهرخ اين بود که اون زمان براي تعطيلات با خانواده ش به لندن رفته بود.  و ديگه اينکه ميگفتن شاهرخ ميخواد وارد سياست بشه ولي بعد معلوم شد که همه ي اينا خيالات روزنامه نگارها بوده!!  و البته خبرها و عکسهاي مربوط به کانک بود که هر روز توي رسانه ها پخش ميشد و هوش از سر همه ميبرد!!....

Image hosting by TinyPic

 با اينکه شاهرخ تو هيچکدوم از مراسم جوايز پارسال شرکت نکرد ولي در عوض در مهمانيها و مراسم خصوصي زيادي حضور داشت که باعث ميشد همچنان در انظار عموم باقي بمونه,  مثل عروسي ريديما کاپور(دختر ريشي کاپور), تولد آبهيشک,‌ مهماني اي که خودش به مناسبت حضور ويل اسميت در هند ترتيب داده بود, حضور در دفتر روزنامه ي "Times of India", جشن 10 سالگي فيلم ديلواله,‌ مسابقه فينال سا ري گا ما,‌حضور بين بيماران سرطاني و پخش دارو براي اونها, مراسم Jet Airways , مراسم بافتا, افتتاح آموزشگاه ديليپ کومار,‌پخش موسيقي فيلم "Zindegi Rocks", مراسم و مهمانيهاي فيلمهاي کانک و دون, شرکت در بازيهاي کريکت در دهلي به همراه پريانکا, افتتاح فروشگاه مانيش ملهوترا و.... علاوه بر اين شايد جايزه هاي اصلي رو نگرفت ولي جوايز فرعي زيادي بهش دادن از جمله عنوان سومين مرد خواستني هند, محبوبترين مرد هند, جايزه ويژه ي فستيوال فيلم دبي و جايزه خوش تيپ ترين بازيگر باليوود که به همراه پريتي اين جايزه رو گرفتن.

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

يکي ديگه از چيزايي که عکسهاي شاهرخ رو به صفحه اول نشريات کشوند, تغيير چهره ش بود! اون ريش و موهاي بلند همه رو غافلگير کرد هرچند من خودم به شخصه از اون تيپش خوشم ميومد. خبر ديگه اي هم که بود اون دوتا BMW گرون قيمت بود که يکي براي خودش و يکي براي گوري خريد! عزيز کلي هم به خونواده ش رسيد و کلي تو مراسم مدرسه هاي آريان و سوهانا شرکت کرد.

11 آگوست شايد مهمترين روز سال براي شاهرخ و طرفداراش بود! اکران کانک... فيلمي که بيشتر از يک سال و نيم همه انتظارش رو ميکشيدن و به قول بچه ها تمام فيلم رو با عکسهاي پشت صحنه ش ديده بوديم فقط مونده بود ديالوگهاش رو گوش کنيم! فيلمي که قرار بود خاص باشه,‌ سنت شکن باشه, متفاوت باشه! .... که البته بود! اونقدر متفاوت بود که مثل يه شُک بزرگ به همه ضربه مغزي وارد کرد!! بخصوص داخل هند. اينبار منتقدها از فيلم راضي بودن ولي مردم نه. در هند در 2-3 هفته ي اول فروش فيلم فوق العاده بود ولي بعد از اون افت شديدي داشت. بحثهاي زيادي روي اين فيلم شد, تو تلويزيون, راديو, مجلات,‌روزنامه ها , سايتهاي خبري, حتي وبلاگ من!! کنفرانسهاي خبري, جلسات روانشناسي, سو تعبير مفاهيم و نمادها.... و مدام توضيح پشت توضيح! .... به هر حال انقلابي بود که اومد و رفت. حالا که به عقب نگاه ميکنيم از خيلي جهات آموزنده بود. 

Image hosting by TinyPic

 برخلاف داخل هند, در کشورهاي ديگه کانک با استقبال خيلي خوبي مواجه شد و باعث شهرت و محبوبيت بيشتر شاهرخ در کشورهاي ديگه بخصوص آلمان و فرانسه شد. کانک در جشنواره هاي کَن,‌تورنتو و توکيو به نمايش دراومدو با استقبال خوبي هم روبرو شد. (راستي ميدونستين  پاکستانيها شاهرخ رو به تاج محل ترجيح ميدن؟!! )

Image hosting by TinyPic

فيلم بعدي شاهرخ «DON» بود که ديوالي اکران شد و تاحد زيادي فکرها رو به سمت خودش جلب کرد و باعث شد جنجالهاي کانک فروکش کنه. دون هم با فروش خيلي خيلي عالي روبرو شد, اينبار مردم راضي بودن و منتقدها ناراضي!! منتقدها اکثرا فيلم رو با نسخه ي اصليش و بازي آميتاب مقايسه ميکردن و طبيعتا وقتي کسي رو با آميتاب مقايسه ميکنن نميتونن طرف آميتاب رو نگيرن! ولي اکثريت مردم و طرفداراي شاهرخ دون رو به کانک ترجيح دادن.در نظرخواهي اي که در يکي از سايتهاي معتبر شاهرخ خان انجام دادن,‌بيشتر از 70 درصد مردم دون رو به کانک ترجيح داده بودن.  

Image hosting by TinyPic

و البته نوشته ي روي اين کت که يه کم سر و صدا به پا کرد...!

Image hosting by TinyPic

علاوه بر اين دوتا فيلم شاهرخ در دو کليپ ويدئويي هم بازي کرد که يکي يه آهنگ مربوط به فيلم "Alag" بود و يکي هم يه آهنگ دسته جمعي براي هند. و البته تو فيلم I see you هم که اخيرا اکران شده و آرجون رمپال نقش اصلي رو داره هم يه نقش کوتاه داره. تو آهنگ Subah Subah اول آهنگ شاهرخ کنار ديوار ايستاده و گيتار ميزنه و البته ريتيک هم کنارش ميرقصه! يه تيکه خيلي کوتاه شايد 7-8 ثانيه اي بيشتر نيست ولي به هرحال همينکه شاهرخ داره خودش کليه...!! البته دو فيلم رنگ د بسنتي و مونا بهاي رو هم اول به شاهرخ پيشنهاد داده بودن که اگه قبول کرده بود الان دو فيلم برتر سال مال اون بود...

اتفاق مهم ديگه اي که امسال براي شاهرخ و طرفداراش افتاد پخش کتاب زندگيش بود به اسم Still Reading Khan که توسط مشتاق شيخ نوشته شده. اين کتاب در اکتبر به بازار اومد با وجود قيمت بالاش با استقبال نسبتا خوبي روبرو شد. شاهرخ تبليغهاي زيادي هم بازي کرد و رقمهاي نجومي هم از اين تبليغها دراورد! تبليغهايي مثل بانک آي سي آي سي آي, ويدئو کن,تبليغ ‌پپسي با پريانکا و کرينا, لپ تاپ کامپَک اِچ پي, پودر بدن, شربت آرامش دهنده, ساعت تگ هيوئر و ... عروسک شاهرخ و چندتا ديگه از بازيگرا هم پارسال به بازار اومد. همينطور چند تا سي دي اختصاصي هم که گلچيني از بهترينهاي شاهرخ بود وارد بازار شد.علاوه براين پارسال علاقه ي شديد شاهرخ به بازيهاي کامپيوتري بيشتر از قبل آشکار شد و به هرکي هم که ميرسيد يا بازي کامپيوتري هديه ميداد يا بهش ياد ميداد که چطوري بازي کنه!  متاسفانه يه اتفاق بدي هم که افتاد کشته شدن يکي از باديگاردهاش در روز ملي هند بود که البته عمدي درکار نبوده و باديگاردش در يک حادثه کشته شده. اينطور که گفتن شاهرخ سرپرستي خانواده ي اون مرد رو قبول کرده.

2 نوامبر شاه ما 41 ساله شد,‌قرار بود سيگارشو ترک کنه ولي همچنان ما منتظريم! ديگه از بس بهش گير دادن اين آخرا تا يکي درباره ي سيگار باهاش حرف ميزد عصباني ميشد! نوامبر و دسامبر شاهرخ در استراليا مشغول فيلمبرداري فيلم جديد ياش راج به اسم «چکده اينديا» بود که قراره امسال اکران بشه. متاسفانه سر فيلمبرداري پاش آسيب ديد و مدتي موقع راه رفتن ميلنگيد. البته موضوع مربوط به فيلمبرداري نبوده, گويا يه روز بعد از تموم شدن فيلمبرداري شاهرخ و بقيه شروع ميکنن به فوتبال بازي کردن که اونجا پاي شاه آسيب ميبينه.

اين اواخر هم مهمترين خبر داغ روز مسابقه ي KBC هست که شاهرخ به جاي آميتاب مجريش شده و قراره از 22 ژانويه هر شب از دوشنبه تا پنجشنبه از تلويزيون پخش بشه. اين روزا تمام بمبئي پرشده از بيلبوردهاي تبليغاتي اين برنامه. شاهرخ هم از وقتي از استراليا برگشت حسابي مشغول تمرين و تبليغ براي اين مسابقه بود طوريکه تمام ماکت برنامه رو توي خونه ي شاهرخ درست کردن تا شاهرخ بتونه توي خونه ش تمرين کنه. همه منتظر شروع اين مسابقه هستن و تهيه کننده هاي برنامه خيلي اميد دارن که برنامه با استقبال خيلي خوبي روبرو ميشه.

شاهرخ براي سال نو در منٌت مهماني اي ترتيب داده بود که خيلي از بزرگان باليوود توش بودن,‌ نِلي فورتادو هم که براي کنسرت سال نو به هند اومده بود هم به اين مهماني دعوت داشت. و بعد از اون شاهرخ و خانواده ش براي چند روز تعطيلات به گوا رفتن.

فيلمهاي آينده ي شاهرخ يکي همين ChakDe India هست که فيلمبرداريش تموم شده,‌بعد فيلم Om Shanti Om هست که ديپيکا قراره نقش مقابل شاهرخ رو بازي کنه. ميگن فرح خان براي اين فيلم يه نقش مهم هم به سلمان پيشنهاد داده که اگه سلمان قبول نکنه نقش به زايد خان ميرسه. ديگه فيلم Dulha Mil gaya هست که شاهرخ با سوشميتا و فردين خان بازي ميکنه. بعد  فيلم «بوت نات» با جوهي عسل من که البته شاهرخ توش حضور مهمان داره, و بعد حرفهايي هم راجع به DHOOM3 هست که ميگن احتمالا شاهرخ و امير و ريتيک توش بازي ميکنن! ‌واي ديگه چي ميشه فکر کنم پرفروشترين فيلم قرن ميشه!!!

آهان افتتاح سايت King SRK هم بود!! بابا اين ديگه از همه مهمتر بود بايد اول مينوشتم!!

خب اينم مرور خبرها تا 31 دسامبر 2006. امسال شاهرخ براي جشنواره هاي جيفا و اسکرين کانديد شد ولي جايزه نگرفت. اينجور که بوش مياد امسال هم سال ريتيک و پدرشه! ولي خب مهم اينه که شاهرخ همچنان محبوبترين مرد هند در سراسر دنياست... براش دعا ميکنيم و اميدواريم سال جديد براش صدبرابر بهتر از سال قبل باشه و هميشه هم مرد ايده آل خانواده ش و کينگ خان ما باقي بمونه....

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 9:22 PM  توسط عاطفه  | 

من اول یه توضیح کوچولو بدم...........

راستش تقریبا با این چند نفر آشنا شدید.. حالا اینم بدونید که ما همه عشق بالیوود هم هستیم!!.... یعنی علاقه مند به سینمای بالیوود................

و بخش بالیوودیه وبلاگ هم با منه....

پس فعلا اینو داشته باشید.........................!!!

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 9:18 PM  توسط عاطفه  | 

سلام. ببخشید من اول مطلب نوشتم بعدن الان دارم خودمو معرفی می کنم. من پوپک هستم. دانشجوی حسابداری.

من حدودا" ۱ سال و ۳، ۴ ماه پیش اومدم کلوب. اولین باری که وارد کلوب شدم دلم می خواست با همه آشنا بشم. بعد تو چند تا کلوب عضو شدم. بعد عاطفه رو پیدا کردم بعد بدون عاطفه، مهدیه رو پیدا کردم. بعد بدون عاطفه و مهدیه، زهره رو پیدا کردم. بعد نوشین، آیه، کامیار، نگار، سحر و.......... تا دلت بخواد آدم. کلی دوست پیدا کردم.

حالا کلی پیدا کردم. و همشون رو دوست دارم. شاید بتونم بگم هر چی اونا دوست دارن منم دوست دارم. و علایقمون نه در حد صددرصد ولی ۹۰ درصد میشه گفت یکیه.

امیدوارم همیشه موفق باشن . منم دوست داشته باشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 10:8 AM  توسط پوپک  |