|
|
|
|
|
سلام. ببخشید من اول مطلب نوشتم بعدن الان دارم خودمو معرفی می کنم. من پوپک هستم. دانشجوی حسابداری.
من حدودا" ۱ سال و ۳، ۴ ماه پیش اومدم کلوب. اولین باری که وارد کلوب شدم دلم می خواست با همه آشنا بشم. بعد تو چند تا کلوب عضو شدم. بعد عاطفه رو پیدا کردم بعد بدون عاطفه، مهدیه رو پیدا کردم. بعد بدون عاطفه و مهدیه، زهره رو پیدا کردم. بعد نوشین، آیه، کامیار، نگار، سحر و.......... تا دلت بخواد آدم. کلی دوست پیدا کردم. حالا کلی پیدا کردم. و همشون رو دوست دارم. شاید بتونم بگم هر چی اونا دوست دارن منم دوست دارم. و علایقمون نه در حد صددرصد ولی ۹۰ درصد میشه گفت یکیه. امیدوارم همیشه موفق باشن . منم دوست داشته باشن. |
||
|
|
|
|
|
کاش میشد یکی به حرفاش گوش کنه. دیگه کسی نبود تا صداشو بشنوه. حالا دیگه تنهاست.
کاش یکی بود به حرفاش گوش کنه. اون سال ها پیش عاشق شده بود. اونو خیلی دوست داشت. همون پسری که اون روز ازش پرسید خانوم آتیش دارید؟ دختر فقط نگاش کرد جوابشو نداد اونم رفت. روز بعد دوباره اونو دید اون کی بود؟ خونش کجا بود کی می دونست اون از کجا باید می فهمید اون کیه؟ نمی دونست چیکار کنه. ۲ ماه بعد اون دو تا کنار هم تو خیابون راه می رفتن. حالا دیگه تنها نبود. اما کاش تنها مونده بود تا الان اینجوری ...... بعد یک سال دیگه کسی اون دختر رو نمی شناخت. شکسته شده بود دیگه اون دختر خوب و شاد و شیطون نبود. خانوادش دیگه نمی خواستنش. دیگه دوسش نداشتن. حالا حتی اونم نمیاد ببینتش. اون دختر به خاطر عشقش همه کار کرد اول برای تفنن رفت سراغ همون چیزی که اون بهش تعارف کرد اولین پکی که زد دیگه بقیش دست خودش نبود. بعد یه سال ....... حالا بعد این همه سال میگه کاش هیچ وقت ندیده بودمش. کی بود؟ از کجا اومده بود؟ ابلیس بود؟ اون دختر هیچ وقت نفهمید.
ناراحت نشید اگه اینو خوندید دنیا همینه قرار نیست همیشه همون جوری باشه که ما می خواهیم.
|
||
|
|
|
|
|
حرفی از ابجد طغرای کتاب تو بود
آن چه در مکتب سودای تو آموخته ام. این سرابیست که افتاده به غرقابه ی اشک سوز آیینه به دریای تو آموخته ام.
قصه ی غمزه ی معشوق بود قصه ی ناز عاشق این جا به طلب آمده با پای نیاز در دل طالب دیدار، قراری نبود زاد ره ، عشق و شکیب است و طریق است دراز
|
||